تبليغاتX
عشق و دلدادگی

دلتنگی های سارا ((خوش امدید ))

 

سال 83 84 بود امدیم خونه فعلیمون . پشت دیوار خونمون یه خونه قدیمی هکتاری بود

تنها خونه ای بود که هنوز تو ساخت و ساز نرفته بود....

شبهای اول داداش میگفت صداهای عجیب غریب میاد ما هم رو این حساب که شاید کسی میره سر کار میخواد اذیت کنه صدا در میاره""""  چند شب گذشت صداهه تمومی نداشت یه شب قرار گذاشتیم کشیک بکشیم ببینیم کیه؟؟؟ ساعت 4 همه پاشدیم جلو پنجره یکم نشستیم خبری نشد خواستیم بخوابیم بازم اون صداهه امد ولی کسی نبود  گفتیم شاید کسی پارتی گرفته اخر شب مست کردن میگن میخندن .این سر و صداها چند وقتی ازش گذشت تا یه شب من تو اتاق خواب که دقیقا پنجرش رو به این خونه باز میشه داشتم درس میخوندم . ساعت 2 بود دیدم صدای یه سری بچه که دارن بازی میکنن میاد میگفتن میخندیدن رفتم جلو پنجره ولی کسی ندیدم فکر کردم صاحب خونه امده اینها هم حتما نوهاشن . یکم گذشته صدای ناله امد یکی  بلند میگفت ماماننننننننننننننن  کمککککککککک گفتم حتما یکیشون خورده زمین .فرداش رفتیم سراغ خونه در زدیم کسی باز نکرد از همسایه بغلیش پرسیدیم گفت امدید بخرید گفتیم که اینجوری سر و صداست گفت چند سالی اصلا کسی اینجا نیومده. جالب فقط صدا رو ما میشنیدیم به همسایمون گفتیم گفت نه ما چیزی نمیشنویم (تازه گفتن تو خودت جای 2 تا جن سروصدا داری  )

چند ماهی میگذشت و  سر و صداها تمومی نداشتن به حدی که حاضر شدیم خونه رو بفروشیم .گفتیم صداشو درنیاریم جن داره والا هیچ کس نمیخره . دیگه تقریبا احتمال قوی میدادیم که این خونه جن داره .و بحث هر شبمون شد جن و نمیدونم بابابزرگ کی دیده و چه شکلیه ؛ همش تو نت دنبال عکس جن بودیم

بعد این که فهمیدیم هر چی سر این خونه هست، ازار و اذیتشون به ما هم شروع شد

وسیله های خونمون گم میشد.

مثلا یه شب داداش یه سری برگه داد گفت صبح میری بیرون اینم بده فلانی منم گذاشتم رو

میز صبح حاضر شدم برم هر چی گشتم نبود . زنگ زدم بهش گفتم خودت بردی گفت نه دیشب دادم بهت که . ولی هر چی گشتیم پیدا نشد هنوزم که هنوزه پیدا نشده .

یا یه شب رفتیم بیرون امدیم خونه داداش سویچ گذاشت رو اپن صبح هر چی گشتیم نبود بالاخره با یدک رفت موند 3 روز بعد سویچ تو یکی از کابینت های اشپزخونه پیدا کردیم .

و اینطوریا که شبها کلی با سلام صلوات میخوابیدیم . فقط اولها یکمی میترسدیم بعدش دیگه نترسیدم مشتاق بودم برم جلو پنجره جن ببینم .دیگه عادت کرده بودیم بهشون که چند وقت پیش یه بساز بفروش خونه رو با جن هاش  خرید دیگه از وقتی کوبید هیچ صدایی نمیاد . در عوضش صدای لودرش پدرمون در اورد تا اون موقع شبها جن ها نمیذاشتن بخوابیم حالا هم این لودر.

 پ.ن :اب قند بدم ........................

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:33 نويسنده ساراناز |

  

                             امروز اولین سالگرد وبلاگ نویسی منه

                                        

               وبی که اولش با یه ایده دیگه امدم واسه نوشتنش ولی کلی افکارم

                                    نسبت به 27 /4 /86 تغییر کرده

ساعت 16:15 امروز دلتنگی های سارا یک ساله میشه

             حس مادرانه نسبت بهش دارم هنوز کوچولو تازه میخواد راه بیفته

                                        

وقتی هایی که با دل پر نوشتم ، لحظه های خوبم توش زیاد دارم ،

بیشتر از دلتنگی هام  از هر چی تو دلم بود نوشتم ،

دغدغه ها ، خاطرات ، درس و دانشگاه ، شعر و ..........

جوابهای خوبی هم میگرفتم :

یه بار یکی تو کامنتها گفته بود کجای حرفات دلتنگی :

دلتنگی همیشه نبود چیزی نیست ، نوشتن از هر نوع پشتش یه جور دلتنگی ،

                                  من اصلا ادم دلتنگی نیستم :

                  هنوزم همون سارام با این هوا زبون ، شیطون وشلوغ و 

                                خودشیفته (قابل توجه بابایی )      

                                   

خاطرات کل کل شبانه با بچه های خیلی خیلی خوب ،

از دو بار تهدید به حک شدنم ، وبمو خیلی دوست دارم خیلی ،

دنیای دومم اینجاست .

دنیای قشنگی با ادمهایی که ندیدیشون ولی انقدر راحتی که

کم کم جای خواهر و برادر برات پیدا میکنند ،

به جرات میگم یکی از بهترین لینک ها رو داشتم بهترین دوستان .

                                   تا وقتی بلاگفا هست سارا مینویسه

                      از هر چی که میبینه میشنوه و تو دنیاش اتفاق میافته .

                           حرفاتم تموم شد . بفرمایید کیک مجازی  

                                            

   پ.ن : اولین تبریکم بابا بزرگ خوبم گفته (ممنون بابایی ) نفر اول اونه

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:9 نويسنده ساراناز |

 

یه شعر گفتم واثه روز بابایی :

من میخونم همراهی کنید :

البته از سنتون گذشته بچه های گنده :

جهت تبریك گفتن بچه های كوچك به باباشون هست و برای بقیه سنین توصیه نمیشود ، حتی شما دوست عزیز :

دستها مونو میبریم بالا

با هم دیگه میخونیم دعا

عمر زیاد بده خدا هم به مامان هم به بابا

خدا که ما رو دوست داره دعامونم قبول داره

چشم می اندازم به اسمون

میگیم خدا ی مهربون

غصه رو از ما بردار مامان و بابا رو نگه دار

 

روز بابایی به همه بابایی ها، بابابزرگ ها خلاصه طایفه اقایون مبارک

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:6 نويسنده ساراناز |

 

 

این هفته زیادی مهمونی بودم .

اولیش بله برون یکی از اقوام . خیلی زرنگ بازی دراوردند پدر و مادر رفته بودن حج وقتی برگشتند تو سالن شام دادن بعدم چند تا از بزرگترها رو بردند واثه صحبت"""""""" تازه 12شب  انقدر انرژی چونه زدن داشتن . ما هم دیدیم اینجوری رفتیم تو اتاق تا تونستیم زدیم رقصیدیم .......

انقدرم هی در زدن گفتن هیسسسسسسسسسسسس هیسسسسسسسسسسس چه خبر صدا به صدا نمیرسه 10 دفعه گفتن ولی مگه گوش کردیم . اخرم گفتن بیاید برید پایین شلوغ کنید . مامانش میگفت سارا جان شما دیگه چرا شاید نشه بد میشه برامون

گفتم چشممممممممممممممممم .  ولی بازم بدتر کردیم ... نهایتم نمیشد ما خوشمونو میگذرونیم . عروسم که مجسمه سکوت و باور هر چی میگفتیم میگفت راست میگی .انقدر دستش انداختیم "" بالاخره تا ساعت 3 نصفه شب فکیدن وبا شلوغ کاری ما و ترس ابروریزی  به نتیجه رسیدن بعدم قند شکستن وخاکش که طبق رسوم نصیب  مجرد فامیل میشه .و تنها دختر مجرد تو فامیل فقط منم نصیب من شد

خانمه انگاری داره خونه تکونی میکنه چنان این پارچه شو رو سرم تکون تا حلقمم شیرین شد""""""""" گفتم خوبه 30 سالم نیست والاکله  قند رو سر من میشکستید .

دیگه تا بیام خونه صبحونه شده بود . شب خوبی بود خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم.

 

ولی مهمونی 2 :

عروسی پسر همسایمون بود . این دیگه خفن بود.نمیخواستم برم . اخه نرفته شروع میشه (با لهجه )ماشالله حاج خانم دخترتانه ، خداحفظش کنه ، درست تمام شده دخترم ، و .......... انقدرم زیر چشمی میپان چی میکنی ......... حالا بماند

شب حنا بندان خواستن حنا ببرن گفتن دختر مجرد منم جیم شدم ولی اخرش بازم نصیب من شد .

خونه عروس بیرون شهر بود .قرار بود خونه برادرش بگیرن اونم چون خیلی متعصب بود گفت من نمیزارم بزنید برقصید اینها هم به اجبار رفتن خونه خود عروس .

اولش خوب بود خواستن حنا بذارن . عروس بلند گفت یه چند لحظه سکوت خواهشا : میخوام از زحمات مادرم ، که منو بزرگ کرد هم مادر بود هم پدر گذاشت درس بخونم ، دانشگاه فرستاد

شوهرم داد تشکر کنم . ما هم در کف نطق عروس خانم بودیم که اخرش گفت: و دعوت کنم از برادر بزرگم که بیاد و اجازه بده حنا رو بذ ارم

یهویی داماد بابت کینه قبلی مثل اسم رام کرده چنان از جا پرید نه من نمیزارم نامحرم . همه داد میزدن محمد بشین بد .

هیچی دیگه برادر امد تو دعوا شد بینشون دیگه هر چی بیرون ادم بود ریختن تو یه شیر تو شیری بود . اون وسطم عروس جیغ جیغ گریه چه خبر گذاشته بود تمام صورتش بهم ریخت مامانشم هی میگفت برو پیش فهیمه منم دیدم همه وسط دعوان عروس از حال رفت بدو پی اب قند . بالاخره با تهدید 110 و اینها یکم ارومتر شدن . نیم ساعت بعدم واثه دل خوشی یه چند نفر ضایع پاشدن مجلس گرم کنن

دیدن همه دمق اند بیخیال شدن ، تا 3 برگشتیم .من گفتم با این اوضاع فردا عروسی کنسل دختر میره دادگاه

فردا صبحم مثل اینکه داماد رو فرستاده بودن معذرت خواهی .

شبم که عروسه انگار نه انگار دعوایی بوده یه قش قشی میکرد . گفتم خوبه واقعا باید خیلی

خیلی دل گنده باشی همچین ماجرایی توی بهترین شب زندگیت که زهر مارت شده یه شبه فراموش کنی  .

پی نوشت : الان یه خبری شد . اگه  خودمم فهمیدم میگم

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 14:43 نويسنده ساراناز |

 
 
 
 
 

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

شصت نشانه والدین است
انگشت دوم خواهر و برادر
انگشت وسط خود شما
انگشت چهارم همسر شما
و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .

1-ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید
3-  به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند
سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5- مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6-اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. 

یا به قول هشت الهفت : این انگشت تنها انگشتی که رگش مستقیما به قلب میره.
 عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

البته اگه دقت کنید اون انگشت کوچیکه نباشه (بچه ها )حل اینها هم راهشون باز میشه میتونن از هم جدا شن (تنظیم جمعیت اینجا خوبه ها )

نتیجه اخلاقی :

نگاه کن دستها رو........ همتونو مچ کردم """""""""این یه چی گفت باز شما باور کردید .

نکن بچه انگشتت میشکنه

 
+ تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:15 نويسنده ساراناز |

 

روزی زنی نزد دکتر روانشنا س  معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد.

 دکتر از زن پرسید:" آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! "
زن پاسخ داد: "آری در رفع نیازهای ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!" دکتر تبسمی کرد و گفت:"پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!"  

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت:" به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است.  زن به دکتر گفت که می ترسد مردش را از دست بدهد. 

دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.   

 روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.   

دکتر تبسمی کرد و گفت:" نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد."  

شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت:" ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد."

زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت:" هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!"

  
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند.    مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت:" این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد."  
بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید:" شوهرت چطور است؟! "زن با تبسم گفت:" هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم!

 همین دیگه : به همین سادگی !" به همین خوشمزگی .......In Love

نتیجه اخلاقی  : نکنه باور کردید همچین مردی تو دنیا یافت میشه ؟؟؟؟ 

اگه باشه احتمالا همون قبیله ناشناخته تو امازون ، Sun

این خانم همون روز اولش پیش من میامد من میگفت چی کنه انقدرم الکی پول مشاوره نمیداد .

پ.ن : چرا هیچکی نمیگه اهنگ وبت مبارک  

دیگه نمیخواد تبریک بگید انقدر الکی گفتید باز نمیکنه سایت غیر اخلاقی میاد بالا پاکش کردم 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:36 نويسنده ساراناز |

 

 

 

اینو از وبلاگ چرا رنگ ما پریده تک زدم  یکم توش دست بردماااااا.

 بازم با اجازه نویسنده وبلاگ ):

در راستاي اينكه وزير محترم كشوربازم از این فکرای بدبد کردن و  راه حل مشكلات جوانان را ازدواج موقت دانسته اند ما هم بر آن شديم تا جهت اشاعه این امرمیمون و مبارک ، اقدام به درج آگهي هاي عده اي از مشتاقان به اين امر کنیم.

يك نمايشگاه دار اتومبيل :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : رنگ پوست سفيد يخچالي ، رنگ چشم مشكي متاليك ، قد شاسي بلند ، رنگ مو بژ !! بدون رنگ شدگي

يك دامپرور :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : چاق و سنگين ، رنگ چشم ميشي ، نوع مو فرفري

يك قصاب :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : جيييييييييييگر

يك مدير عامل :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : به يك منشي خانم با ظاهري آراسته و مناسب نيازمنديم

يك دانشجوي شهرستاني يك كم پولدار :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : به يك هم اتاقي خانم نيازمنديم

بازيگرمرد فيلم پيشنهاد بي شرمانه :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : شبي به ياد ماندني همراه با 1000000 ميليون دلار

يك دانشجوي سال چهارمي :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه : سومي هااااااا !! براي شما برنامه ويژه اي داريم

يك استاد دانشگاه :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه:  دانشجويان گرامي ديگر نگران نباشيد !! استاد را به خانه تان بياوريد

يك بازيگرمرد نقش دوم فيلم گناه اصلي :

مشخصات همسرموقت مورد علاقه:  عزيزم بعد اينكه براد !! خوابيد بيا منتظرتم ، ديگه قول ميدم پشتت رو هم خط نندازم كه كسي بفهمه توپيشم بودي

تقدیر و تشکر :

جا داره در اخر از اقدام به جا و توصیه های دلسوزانه وزیر کشور تشکر کنم . و انشالله

دست راست دوستان رو سر هر چی مجرد اینجور مشکل دار که فقط همین یه مسئله مشکلشون بود که اونم به شکر خدا کاملا حل شد .

تازه :

شركت در اين جشن براي عموم آزاد است .

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:26 نويسنده ساراناز |

 

از سری داستان های بی سر و ته :

به نظر شما این داستان واقعیت داره ؟؟؟؟

يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

نتیجه اخلاقی :

اولا خوردی یه لیوان ابم روش ،

مثلا میدیدی میخواستی خودتو ضایع کنی چی بگی

سوم مردها هیچ وقت سر چیزهایی کوچک بحث نمیکنند

 اگه غیر این بود باید شک میکردیم   

اینم یه دیالوگ فرضی بعد از پشیمونی خانم است که یکی از دوستان خوب وبلاگی ( گاو مشتی حسن فرستاده )

دیالوگ احتمالی معذرت خواهی خانمه از آقاهه:
خانمه:ببخشید. حواسم نبود. فکر کردم بیسکویت های خودمه.
آقاهه: ...
خانمه: البته شما باید به من تذکر میدادید. الان هم که من معذرت خواهی کردم.
آقاهه: ...
خانمه: حالا فکر نکن چون اومدم ازت معذرت خواهی کردم خبریه ها!! یهو پسر خاله نشی!
آقاهه: ...
خانمه: واقعا عجب آدم بی جنبه ای هستی. حالا یه بسته بیسکویت بود. فکر کردی چی؟ برو گمشو تا جیغ و داد نکردم.
آقاهه: ...

 

+ تاريخ سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:17 نويسنده ساراناز |

رفته بودم يه كادوي تولد واثه ني ني دوستم بگيرم ..... بعد كلي ترافيك ، توي نم بارون ، هوس بستني اناري زد به سرم

رفتم ولي كاش نميرفتم ننشسته 3 تا پسر رو ميز بقلي نشستن """""""""عين بز زل زدن

حالم يه جوري شد حس كردم به جاي بستني دارم نگاه قورت ميدم . به ناچار پاشدم .

اعصابم خورد بود تمام راه برگشت به  نديد بديد بودن مردم ، از اين فكرا كه يه چيزي برگردي بگي همه تو رو مقصر ميدونن ، حتما فكر ميكنن بيخود كردي دلت بستني خواسته ، يا اگه تو مرض نداشتي نمي امدي ، يا روسريت اين رنگي نبود يا چادر سرت ميكردي تو چشم نياي ،حالم از اين فكراي سنتي احمقانه بهم ميخوره ...........

چرا هميشه دختر بايد مراعات كنه يكم شما قديمي ها فكرتون عوض كنيد

شما پسرها خودتون جمع كنيد

چرا يه تفريح به اين سادگي رو هم به ما حروم ميكنن ؟؟؟

چرا وقتي دلت ميخواد شاد باشي لباساي شاد بپوشي مردم حس ميكنن اينم اين كارست؟؟؟

كجاي اين برابري كجاش حقوق مساوي؟؟؟

 

اگه پسرها صد تا دوستم داشته باشن ، هزار كار خلافم بكنن نهايت ميگن پسر يكم شيطون

ولي داد از اون روز دختري هوس يكم خوشگذروني و تفريح به سرش بزنه ديگه برچسب هرزگي ، ول بودن و هزار تاي ديگه نصيبش ميشه

 

دلم بهم خورد از اين همه تبعيض ، از فكراي احمقانه ، از نگاه معني دار

 

پ ن : خيلي رك نوشتم دوست نداشتم حرفمو بسنجم هر چي تو دلم بود نوشتم

 

پ .ن : دو تا جوجه رنگي خريدم . پارسالم خريدم ولي مرد . مامانم نميزاره بگردن تو خونه ولي وقتي بره بيرون من ولشون ميكنم خوش باشن

 

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:52 نويسنده ساراناز |

 

 

يه روز شنبه :

ساعت 8 صبح توي رختخواب  :

داداش : سارا اين برگه جريمه رو پرداخت كن  من وقت ندارم .....

جواب : چشم ......

ساعت 9  زنگ  اس ام اس  :  سلام سارا پاشو ديگه ظهر شد  بپر تو اينترنت نمره هاي منوبگير زنگ بزن بگو

جواب : چشم

زنگ ميزنيم : سلام خوبي بنويس 10 ، 12 ؛ 15 چندتاشم نيومده

قربونت اين دوستم ببين چي كرده ..... چشم، بازم شرمنده دختر عموم هست ......چشم  و..... 20 دقيقه تمام كارنامه ميدم

ساعت 10:  اس ام اس ديگر سلام خانمي ميگن ثبت نام ترم تابستون بپر دانشگاه يه تاريخ امتحانات بگير من راهم دور وقت ندارم بيام شهرتون زنگ بزن بگو من بگم چي ورميدارم تو برام ثبت نام كن

جواب : چشم

ساعت 30 / 11 يكي از دوستان دبيرستان : كجايي مسخره نميميري  يه سر اينورها بيا ي شنيدي فلاني زايمان كرده قرار گذاشتم دو شنبه ، 3 شنبه بريم بچه شو ببنيم يادت نره و ........

جواب :  چشم

ساعت 12 دوستان : چي شد فرم كار گرفتي برام ، زنگ بزن ببين كدوم دفتر خدماتي داره يكي هم برا منم بگير ......

جواب : چشم

ساعت 13 : سارا بپر برگه هاي گزينش بگير چند روز بيشتر وقت نداره ها

جواب : چشم

و تا الان كه  يه نصفه روز زندگي ، و توقعا تي كه پانشدي از خواب همه  منتظر انجامش هستن

يه وقتهايي عصبي ميشم ،خودشون واثه من چه كار كردن مگه، اين همه انتظاردارن .

نتيجه اخلاقي :

خدا نكنه مردم بفهمن ساده اي يا زبون نه گفتن نداري تا دنيا هست بايد به همه كولي بدي .

پ.ن : اخه الانم وقت سرما خوردن بود

 

+ تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:27 نويسنده ساراناز |

 

 

ساراهستم یکی از  متخصصین مجرب  آرایشی ، داراي بورد تخصصي از ارايشگاه ديو و فرشته

یه لیستی از نکات مفید آرایشی تهیه کردم

هر چند میدونم  این پست خیلی بی ناموسی و بد و بیراه زیاد بارم میشه ولی پوستم ضخامتش  زیا ده  بگید .

بعد از مدتها گشت و گذار و دیدن قیافه های  ظاهرا ارایش کرده (  یه چی تو مایه با سر رفتن تو   کیف ارایش ) هوس کردیم زکات علم بدهیم  از ذهنمان بتراوشیم . اخه دیگه بعضی ها خیلی کپک  ارایش دارن در حد چندش .

از انجایی که ارایش یکی از هنرهای هفتگانه خانمهاست . + ( رقص ، خونه داری ، بچه داری ، شوهر داری ؛ اشپزی ) من خودم کاملا با این پدیده موافقم ،  البته +18  و از اونجایی که سن ارایش تو ایران به 14 سال رسیده  و متوسط هزینه لوازم مصرفی یک خانم  برای یک دوره سه ماهه از 50 هزار تا 200 هزار در نوسان میباشد . یکمی تامل برای درست مصرف کردن این پولها بد نیست .  اگه 10 سال پیش یکی اینجوری بود نگاهها به سمتش معنی دار میشد . الان اینجوری نباشی میگن یه چیزت میشه

ادامه درس  نکات ریز ارایشی :
1- یک آرایش زیبا با یک کرم پودر خوب شروع می شه. اگه پوستتون سبزه است یه تیوپ روشن کننده روش خالی نکنید،،،،، از کرم های برنز استفاده کنید .در غیر این صورت کور هم  باشه فرق رنگ دست و صورت و تشخیص میده  اگه سفید هستیدم خودتونو نکشید سفیدتر بشید  چون همین جوریشم شما خوشکلید.

2- رژ گونه جیغ نزنید مثل نارنجی """ دو تا پرتغال دو ور لپتون نکارید، ملایم تو پایه صورتی  کمرنگ ، پرتغالی ملایم ،  از این رنگها ."""" کشیدنشم دیگه خودتون بلدید .

 

3- در مورد سایه  الان بنفش مد ولی جیغه """""" سایه باید ملایم مثل نقره ای یا ما ت باشه  3 رنگم کار نکنید اول ،  وسط  و اخر هر کدوم یه رنگه"""" عروسی که نمیرید .

 

4- خط چشم شیطانی تا امتداد گوش نکشید  الان کوتاه مد

5- ریمل بزنید جذابیت چشم دوبرابر میشه  با رنگ پایه  مشکی، سرمه ای یا قهوه ای تیره ؛ ابتکار به خرج ندید سبز ابی بنفش

5-  این یکی خیلی روش تحقیق شده :
9- هنگام رژ زدن : رژی را انتخاب کنید که منعکس کننده شخصیت روانی و درونی شماست. برای رژ زدن از برس مخصوص آن استفاده نمایید. اینکار نه تنها باعث می شود که طرح و خط اصلی لب شما مشخص شود بلکه میزان رنگ رژ روی لب را کنترل کرد. اگر قبل از رژ زدن قدری پودر به لبهایتان بزنید ماندگاری رژ بر روی لبها افزایش می یابد. بعد از رژ زدن از برق لب استفاده کنید تا لبهایتان زیباتر به نظر برسند و رژ لب روی لبهایتان خوب بنشیند. برای حفظ فرم لبها و جلوگیری از خشک شدن و پوسته پوسته شدن لبها قبل از رژ زدن کرم ویتامین
E به لبها بزنید و برای پاک کردن رژ لب ، لبها را با گلیسرین پاک کرده سپس بشویید..و ترجیحا بازم ملایم زیادی رنگهای فشن توصیه نمیشه .

11- رنگ لاک هم با  رنگ رژ انتخاب کنید .

این دیگه زیاد واجب نیست . چون اگه خدایی نکرده نماز میخونید 3 بار در روز پاک کردنش سخته

12- ابرو ها هم که  قبلا متاهل ، مجرد نداشت  . الان دیگه  دختر و پسرم نداره .

همین دیگه البته جنبه اموزشی یک طرفه است ولی دونستنش واثه اقایون خصوصا واثه کسانی که حساسیت بیخود رو مسائل ارایشی دارن بد نیست ،

نکات اخلاقی :

- چیز خوبیه : از یکنواختی در میاره ،

- یه اعتماد به نفس فوق العاده میده

 - اگه واثه مجردها مستحب واثه متاهل ها واجبه

اینم بگم کسانی که میگن ارایش نباید معلوم باشه : اگه قرار بود معلوم نباشه که اسمش ارایش نبود مهمترین هنر تمیز ارایش کردن  نه معلوم بودن و نبودن.

خوب دیگه تا برنامه بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون میسپارم

 

+ تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:14 نويسنده ساراناز |

 

 

 

پروفسور محمد حسابي

روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا  مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

 

نتیجه اخلاقی :

اگه خدا بیامرز الان زنده بود دیگه اینو نمی گفت

چون مملکت که همین جوریش شیش میزنه

مردم که  خیری ندیدن دلشون بسوزه.

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:13 نويسنده ساراناز |

 

با بر و بچ  رفته بودیم مرکز نگهداری بچه های اسثتثنایی تا ثیرش از بهشت زهرا بیشتر،

میدونید چرا میگن به روحیه ما نمیسازه؟؟؟ واثه اینکه وقتی بیای بیرون باورت نمیشه چقدر خوشبختی ،""" قرار گذاشته بودیم حداقل ماهی یک بار بریم از قبل امتحانا 2 ماه میشد نرفته بودیم  کارورزی هامون اینجا میرفتیم من اصلا خاطره خوب ندارم انقده بلا ملا سرم امد یه بار کوبیدن تو کتفم  کارم به ارتوپد کشید یه بار مچ دستم پیچوندن خلاصه

سراغ یه پسری گرفتم 18 سالش بود اسمش ابوالفضل بود بدترین روزم عمرم گذروند گفتن دیگه غیر قابل کنترل شده بود فرستادن مراکز خصوصی

این بنده خدا تو یه چیزهایی خیلی حاد بود ، دارو مصرف میکرد ، یه روز فرستادن تو اتاق بررسی پرونده های بهداشتی که برید مشکلاتشون بررسی کنید" من یکم خوندم حوصلم سر رفت امد بیرون ... سالن خلوت بود اینم اونجا بود  قدم زدم تا رسیدم اتاق ازمایشگاهشون داشتم وسیله هاشو نگاه میکرد توی یه چشم به هم زدن دیدم یکی از پشت کمرم گرفت ،  یه لحظه یادم امد سالن خلوت ، دربسته ،  بچه هام نمیشنون ،  شروع کردم به جیغ زدن""" دست خودم نبود یه جوری خودم باختم که هیچکی صدامو نمیشنوه" انقده جیغ زدم بیحال شدم تا بالاخره یکی از هم کلاسی های پسرمون شنیده بود،  پشت سرش همه  ریختن تا اینها بیان پسر در رفته بود . اصلا حرف نمیزدم تنم میلرزید تو بغل زهرا  بودم ( که اینم یه بار میخواستن  خفه اش کنن ) . بالاخره یه جوری امدم خونه همه راه بغض کردم ،  تا مامانم دیدم زدم زیر گریه مامانم گزینه ها رو از اخر به اول میپرسید""" ماشین زده ،""" کسی افتاده دنبالت ،""" منم فقط سرم تکون میدادم . بالاخره نصفه نیمه گفتم ، مامان دید اینجوریم زنگ زد بابام رفتیم دکتر، اونم قضیه رو شنید زد زیر خنده من اخم کردم (یه چی تو مایه  زهر مار ) دیگه نخندید،  بعدم نامردی نکرد سرم چند تا  امپول داد ، من تا فرداش خوابیدم . فکر کردم میگن دیگه نیا  بدتر شد،  گفتن نمیای برو واحد حذف کن خواستم برم ولی برو بچ گفتن ترم بد تنها یی  بدترمیشه ،  هیچی دیگه بعد اون صبح بابام میبرد ظهر میاورد 10 دفعه هم زنگ میزدن حواست باشه  ، یه قدم تنها جایی نمیرفتم "  بدتر از اون چنان بازتابی تو دانشگاه داشت دیگه معروف شدم این همون دختر است گیر دیوانه افتاده بود .

اخرم یه ماله کشیدن رو کم کاری ، حواس پرتی و ندادن  دارو رو انداختن تقصیر ما که ، سر

 و وضع ، پوشش شما  مشکل داره .، یادم رفت بپرسم شما که تو جواب کم اوردید  الان که

رفته یه جای دیگه بازم پوشش ما مشکل داشت .

+ تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:2 نويسنده ساراناز |

 

( جائي كه وسوسه اي وجود نداره ،عفت و پرهيزكاري بي معنيه )

ترکا یه اصطلاح خوبی دارن که میگن  

گاشا را دوشین دیلر بیژدی دالدا گالاین دیلر گیجدی ....

 

+ تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:16 نويسنده ساراناز |

 

 

یه استاد کودکان استثنایی داشتیم سالهای قبلم اکثر واحدهای عملی با این استاد بود  64 ساله جز 5 نفر برتر استان

جناب استاد یه تستی رو گرفتند و خواستند اولین جوابی که از سوال ها به ذهنمون میاد بنویسیم

منم نوشتم هفته بعد استاد از این همه تست 11 تاشو  خونده بود که من هم یکیش بود م

اول کلاس گفت خانم .... بعد کلاس شما بمون کارت دارم .

بعد کلاس ساعت 6 بو د . به من گفت  سارا تو چرانوشتی  از ازدواج میترسی مشکل خانوادگی داری ، منم ما ت مبهوت که من اصلا همچین جمله ای ننوشتم .

اون روز بارونی بود بچه ها منتظر موندن تا بیام . استاد گفت من مسیرم ولی عصر صبر کنید میرسونمتون بالاخره از ما انکار از استاد اصرار 3 تا از بچه ها رو رسوند ترمینال یکیمونم خونشون 25 تایی از شهر بیرون بود منم دیدم همه رفتن گفتم استاد من خودم میرم ممنون  گیر داد که نه من میبرمت با اخرین نفر از بچه ها که خداحافظی کردم خواستم بپیچونمش گفتن بد میشه هفته بعد میاد یه چی میگه بالاخره سوار شدم

استاد  شروع کرد به چرت و پرت گفتن که خیلی ناراحت شدم وقتی برگه تو رو خوندم گفتم اخه حیف نیست این دختر گیر یه ادم ناباب بیافته ،خیلی نگران ایندتم  می دونستی خیلی خوشکلی ، فلان ، تیز باشه یکی گفت سارا چشمات خوشکل هیکلت اینجوری باور نکنی

منم گوش میدادم . حس کردم تو حرفاش منظور داره یاد حرف مامانم افتادم میگفت  هر کی گیر داد بگو نامزد دارم منم  مجبور شدم الکی بگم که نشون کرده یکی از اقوامم. جالب همون موقع پسر خالم زنگ زد سارا مامانت خونه ماست میام دنبالت. دیگه استاد باورش شد . گیر داد نه ازدواج فامیلی فلان بساط تو شمارشو بده من زنگ میزنم میگم دست از سر تو برداره . هاج و واج موندم چی کنم  گفتم نه استاد دعوا میشه فامیلیم  1 ساعتی  از انواع طلاق ، زندگی مشکل دار حرف زد

تا بالاخره یه چهاراه مونده بود پیاده شدم . چند روز بعد استاد زنگ زد به گوشی موندم شماره منو از کجا اورده جواب دادم با تیکه پرسید پسر خاله چی میکنه کاش ما هم از این دختر خاله ها داشتیم منم گفتم خدا حاج خانم براتون نگه داره بهش برخورد خداحافظی کرد ، بعد اون کار ما شد فرار از دست استادو شوخی بچه ها سارا سفارش ما رو بکن  شاید واقعا تو حرفاش منظوری نداشت و به قول خودش خوشبختی منو میخواست  ولی من از این برخوردهاش خوشم نمیامد .دلیلی هم نمیدیدم . حداقل انتظارشو از یه ادم 64 ساله تحصیل کرده نداری

 

+ تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 14:18 نويسنده ساراناز |

 

راسل میگه :

مردن واثه زنی که دوسش داری از زندگی کردن باهاش راحت تر

اینو برای یکی اس ام اس کردم (منحرف فکر نکنید) 

گفت چرا نمیگن کشتن زنی که دوسش داری

من یه جوابی دادم یادم نیست

ولی اون واثه اینکه کار به دعوا نکشه گفت بیخیال عزیزم راسل پیر یه چی گفته دیگه

بازم معرفت تو راسل 

 

+ تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:6 نويسنده ساراناز |

 

چندماه پیش خبر افتتاح مرکز مشاوره تلفنی 130 سازمان بهزیستی با کلی تجهیزات تو بوق کرنا شد

که اهایییییییییییییییییییییی ملت  کل مشکلاتتون فقط  با یه تماس ؟؟؟

مشاورین ما چشم بسته غیب میگن . با این شعار : تو دنیای با برنامه نمیشه بی برنامه ریزی زندگی کرد .

سرتا  پای این طرح  فقط جنبه طنز داره . مخصوصا شعارشون . دنیای با برنامه . راست میگن  قیمت  ها ساعتی و کاملا با برنامه بالا میره )

بالاخره ایده ای بود . فقط موندم کدوم انیشتنی پیشنهاد کرده . اخه پشت تلفن چه کار میشه کرد

از بچه های بهزیستی دیدم میگم چطوره  مشاوره از راه دور

میگه دلت خوش سر کاریه . خوب از اولشم معلوم بود

این مرکز به درد یه سری بیکار میخوره خوششون بیاد زنگ بزنن اذیت کنن

بعدم بلوتوثش  دراد واثه خندوندن مردم .

 

+ تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:0 نويسنده ساراناز |

 

سالروز ولادت ، روز زن ، مادر ، دختر خانم ، خانم ، دختر  کوچولو ، بر جمیع وب گردان عزیز مبارک .

 

اخیشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

اخیشششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش

امتحاناتم تموم شد چقدر سخت بود یه ماه یه خواب درست حسابی ندارم ، انقدر فشرده بود الان کسی منو ببینه فکر میکنه چند سال زندگی کردم چند تا هم بچه دارم  همه کتابها رو تهدید میکردم  اخرین روز یه کبریت حرومشون کنم . ولی نه اونوقت سال بعد برا ارشد بازم باید بخرمشون

میخوام فقط بخورم  بخوابم صبح ها تا ساعت 11،  بعد از ظهر 2 تا 7 شبها هم 12 به بعد

بعدشم بیکار بیعار میچرخیم ببینیم خدا چی میخواد میرم دنبال کارهای پایان نامه ، و  کارم

اخرین روز دانشگاه هم خوب بود هم تلخ : تلخیش جدا شدن از هم کلاسی هام بعد 4 سال ؛ بچه های خوبی بودن خوش میگذشت ؛ امروز یکی از هم کلاسی هام پیشنهاد... از اولین روز چون موهاش زیادی جیگول  بود اسمش شد فرق قشنگ ،  گفت میشه با هم صحبت کنیم با این دفعه سومین بار بود که میگفت . یه التماسی میکرد خواهش میکنم ممکن دیگه نبینمتون بعد واثه حرفی که نتونستم بزنم یه عمر خودم لعنت کنم بالاخره حرفاش زد یه خط در میانش شد من دوستون دارم از همون ترم های اول بهتون فکر میکردم به جز شما به کس دیگه نمیتونم فکر کنم ، منم دیگه تو لباسای خودم جا نمیشدم ....

بهش میگم حالامنظور از دوست داشتنتون چیه ؟ میگه من از اولم قصدم ازدواج بود ولی میخوام

قبلش یکم بیشتر باهام اشنا بشیم گفتم شرمنده هر جور اشنایی باید با اطلاع خانوادم باشه که اونها هم محال قبول کنن بالاخره

تصمیم گرفتیم که بذارم گذر زمان موضوع حل کنه ( ولی دل هیچکی خوش نباشه من نمیرم

اولا باید برم راه دور که محال مامان به راه دور رضایت بده  ، بعدم وضعیتش اصلا مشخص نیست ، دوست داشتنش  نمیگم دروغ ولی بعد 2 سال عادی میشه بعد سارا میمونه و حوضش  شاید در نظر اون من ایده ال  باشم ولی من در مورد اون همچین فکری ندارم .

اخه یکمی زیادی خود شیفته ام .

نوشتم بعد خوب حرفهام نمی دونم به هر حال افکارم اینه شاید یه روز یاد نوشته ام بیفتم امیدوارم

اونموقع برام خاطرات قشنگی باشه برم به این روزام بخندم .

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:53 نويسنده ساراناز |

 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نويسان