|
دلتنگی های سارا ((خوش امدید ))
|
5 شنبه شب عروسی یکی از اقوام مامانم بود دختر سنش خیلی کم بود ولی دیگه داده بودنش .
سال قبل مرداد ماه مادرش یه سکته ناگهانی کرده و یک ماهی تو کما بود و فوت کرد .
بعد چهلم مادره به همین خواستگارش که همشهریشونم بود داده بودن قرار عروسی بعد
سال مادرش بود .
طفلکی عروسیش همش گریه بود خواهراش که عزا گرفته بودن راه به راه گریه میکردن اینم
اونا رو میدید میزد زیر گریه . مهمونشونم زیاد نبود ما که طبق معمول خودمونو کشتیم 6 ساعت
ارایشگاه بزک دوزک پیش دوستم بودم . اونم عروس داشت کلی تو ارایشگاه به عروسه خندیدیم
خیلی شش میزد . دامادم که دو متر زبون داشت . امدن دنبالش ببرن انگاری زورش کردن هر چی
بهش میگفتیم دست عروس بگیر میگفت نمیخواد خودش بلده راه بیاد .
انقدرم عصبی بود سر باغ رفتن دعواشون شد من همش میترسیدم الان
بگیره عروسه رو بزنه . ![]()
اینجوری که اون حرف میزد من بودم همون جا لباسامو در میاوردم میرفتم خونمون .
اخرم انقدر طول کشید ساعت 8 و نیم شد و من هنوز موهام درست نکرده بودم 20 دقیقه ای
موهامو سمبل کرد و ما هم گازشو گرفتیم رفتیم . تو عروسیم خواستیم مثلا اینها از این
حال و هوا دران کلی رقصیدم باد کولر خورد سرمای شدید خوردم .
فعلا جونم داره در میاد .
اخر مرداد شد فردا بنده خدا سفرشون تموم میشه پس فردا کله سحر میرسه ....
بازم شروع میشه اره """"""""نه""""""" میدیم """"""نمیدیم """"""""
مامانم اینو گفت """"""" بابام اینو گفت ... من تعریف میکنم اونم فقط گوش میده اخرشم فقط میگه
باشه هر چی تو بگی .. خداییش ادم به این مطیعی کجای دنیا هست 
امروز با دوستم که معرف بنده خدا بود صحبت میکردم ... یه چیزایی میگفت خودم خندم گرفت
وای هنوز نرفته چه تصوراتی از من تو فامیلشون دارن .
همه جا پر شده دختر گفته من کار بلد نیستم زیاد رفت و امد نمیکنم و..... 
خلاصه تبدیل شدم به یه دختر ناز نازی که همه منتظر این توفه خود شیفته رو زیارت کنن ![]()
استرس زیادی دارم این هفته هم کلی کار دانشگاهی دارم اصلا حوصله ندارم باید واسه
تسویه حساب برم کارهای پایان نامه ..... در یغ از انقدر حوصله ... البته بنده خدا قول داده
کارهای پایان نامه رو خودش برام انجام بده ...
با این وضع ارشدی هم که من میخونم احتمالا ازادم قبول نشم .![]()
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چكاپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو به طرف پلنگ نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتماً يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقاً منظور منم همين بود!
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت درمورد چیزی که نمدونید نتیجه کار خودتونه ادعای بیخود نکنید
فعلا صبر کنید دنیا بیاد پیگیر میشم بابای بچه معلوم میشه .....![]()
يه شب خانم خونه اصلاً به خونه برنميگرده و تا صبح پيداش نميشه """"
صبح برميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميمیش (مونث) بمونه. شوهر برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نميكن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه برميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه.
۱۵تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه پيش اوناست!
نتیجه اخلاقی : کاملا درست میگه خانم ها ترسو تشریف دارن
ولی مردها چون جنس خودشونو خوب میشناسن و سر ته یه کرباسن هیچ وقت زیر اب همو نمیزنن .
پ .ن : میلاد یگانه منجی عالم بشریت و نیمه شعبان بر همه وب گردهای عزیز
مبارک .

دیروز صبح ساعت 10 بود از خواب پاشدم گوشی silent بود متوجه نشدم دیدم یه شماره غریبه افتاده اهمیت ندادم ساعت 11 دوباره زنگ خورد جواب دادم دیدم بنده خداست هر چی کردم نگفت شماره کیه .... منم زیاد کنجکاو نشدم صبح حدود 1 ساعتی حرفید بعد از ظهرم من ارایشگاه پیش دوستم بودم زنگید حدود 1 ساعت و نیمی بازم حرف زد تعجب کردم این اینهمه مکالمه هاش طولانی نبود
دیگه داشتیم خداحافظی میکردیم گفت بگم گوشی مال کیه ؟؟؟؟
گفتم مال کیه ؟؟؟
گفت : پیداش کردم """"
زنگ زدم صاحبش میخوام ببرم بدم
من همین جوری مونده بودم چی بگم گفتم بد بخت خونه خراب کردی 2ساعت نیم حرف زدی
تازه میگی .
کارش هم خنده دار بود هم یکم عصبانیم کرد ...... بالاخره صاحبشو پیدا کرده بود
برام تعریف میکرد میگفت مرد دراورده مژدگانی میده تا 11 تا شمرده میگه اقا کم نباشه
میگم نه حاجی نمیخواد فقط من یه جا کارم گیر بود نیم ساعتی حرف زدم حلال کن .
گفتم طفلک سر ماه سکته میزنه![]()
هر چند کارش اخلاقی نبود ولی خیلی خوش شانس کلی خندیدم
فعلا تشریف بردن مشهد تا اخر مرداد م نیست
اخیششششششششششششششششششش یکم فکم استراحت میکنه
البته بگما هنوز هیچ خبری نیست بازم گیر ندید مبارک قضیه همچنان با همون کش و قوس ادامه دارد.
دیروز بعد از ظهر جشن عقد یکی از دوستام بود
نمیخواستم برم سر اصرار و تعارف مجبور شدم . اینها عقدشون بر عکس عروسی همسایه روبرویی بود . نهایت ولخرجی و با کلاس بازی .
خواستن خطبه رو بخونند اول عاقد امد""" بعد اون یکی یکی همه ریختن تو این پسر عمه """این عمو """"این دایی """" خلاصه تا پسرهمسایه هم جسارت تو امدن رو پیدا کرد دیگه تا اخر مجلسم بیرون نرفتن انقدر راحت بودن البته خانم ها نه اینکه بخوان خودشونو جم کنن اصلا به روشونم نیاوردن این همه جیغ زدن خودتونو بپوشونید انگار نه انگار کسی دنبال لباساشم نرفت . هر چن من خودم زیاد متعصب نیستم ولی انقدرم راحت بودن قبول ندارم . عمو دایی محرم ولی تا 7 پشت مرد غریبه پر و پاچه ببینن این دیگه .. های کلاس بودن نیست ."""تور بالا سرشو من نگه داشتم بازم قند ساویده شده نصیب ما 5 تایی بود که وایستاده بودیم . 
تازه نشسته بودم حرف میزدیم گوشی زنگ خورد بگید کی بود ؟؟؟ پسر ...همون بنده خدا حالا تو اون جیغ دست صدای اهنگ من اصلا نمیشنیدم چی میگه بیرون که نمیشد برم رفتم تو رختکن . این همه وقت گیر داده سوالاشو همین الان جواب بدم . وقتی امد م بیرون همه داشتن خداحافظی میکردن طفلک بچه ها همه جا رو دنبالم گشته بودن فکر میکردن من رفتم . یکم کیک خوردم داداش زنگ زد بیام دنبالت . هیچی هیچی از جشن نفهمیدم . بعد عمری یه جشن مختلط رفتیم اونم که شانس ما تو رختکن گیر افتادیم .
دیشب یکی از واحدهای خونه روبرویی عروسی بود البته عروسی که نه خونه عروسه بود اوردن راهیش کردن و رفتن 
انقدر عروسیشون ساده بود من برام جالب بود دختر چقدر کم توقع بوده از پنجره نگاه میکردم جمع شده بودن تو حیاط یکم زدن رقصیدن ماشین عروسش که اصلا گل کاری نداشت فیلمبردارم نداشتن یکی با هندی کم میگرفت قربونی ام نکشتن لباس عروس هم که از دامنش پیدا بود بالا 30 40 تومان نمیرفت . موندم اینها این همه صرفه جویی کردن چرا خونه ای که اجاره کردن حداقلش میلیونی اجارش 
گفتن ساده بگیرید نه دیگه انقدر گدا بازی یه شب که دیگه هزار شب نمیشه
بیشتر شبیه سمبل کاری و ماله کشی تا عروسی 
در مورد اندر احوالات خودمانم که فعلا قضیه به همون قوت نمیدم و میبریم باقی
ممنون از همتون که راهنمایی کردید لطف کردید نظر گذاشتید سر به سرم گذاشتید
نترسید من رو قولم هستم رفتنی شدم خاک قند و قضیه دستو هستم

مینویسم الکی تبریک نگید :
بعد خواستگاری مامان گفت من اصلا نشنیدم صدای پسر چه جوری داداش گف این چرا دستش زده زیر چونه اش صورتش مشکل داره ... منم دیدم اینجوری قرار گذاشتیم یه روز تنها پا شه بیاد هم جواب سوالها رو بده هم کامل رویت بشه بعدشم
قرار بر تحقیق بود . مامانم و بابام دیگه شجرنامه این بنده خدا رو دراوردن از محل کار زندگی همه جا پر شد فلانی رفته خواستگاری .... کسی هم چیز بدی نگفت
اولش راضی بودن گفتن خوبه کی از این بهتر و دیگه شد اولاد پیغمبر
فرداش گفتن سارا از پسر ادرس مامان باباشم بگیر بریم ببینیم ( مادر پدرش ساکن یه جای دیگن این بنده خدا تنها زندگی میکنه البته دو واحد که طبقه بالا برادرش ) منم گرفتم و دیروز ساعت 3 پاشدیم رفتیم منطقه کوهستانی و جای باصفایی بود بماند موقع برگشت جاده یکم خاکی بود چرخ های پشت ماشن نچرخید یکم ماشین عقب عقب برگشت و وسیله های جلو داشبورد ریخت پایین این مامان و بابام دیگه فکر کردن اخر زمان شد
ای داد بیداد اینجام جاست مگه دخترم رو دستم مونده اینها از ما چیزتر گیر نیاوردن خلاصه تمام مسیر برگشت غر زدن منم فقط سکوت و میرفتیم
ساعت 7:30 رسیدیم خونه مامانم میگه سارا شماره اینها رو بگیر همین الان جوابشونو بدم
منم دیدیم عصبانی ترسیدم چیزی بگه بهشون بربخوره کلی حرف زدم تا بیخیال بشه مجبور شدم قهر کنم شامم نخورم فکر کنم من دپ شدم بیخیال ادامه بحث بشن ( مامان از اعتصاب غذام خیلی میترسه )
بالاخره فرداش صبح این بنده خدا زنگ زد منم قضیه رو گفتم خیلی جا خورد باورش نمیشد ما تا اونجا بریم
منم گفتم خانوادم رضایت نمیدن و قضیه منتفی .... خیلی ناراحت شد به حدی که الکی میخندید . گفت تو رو خدا با احساساتم بازی نکنید ... من به این سادگی ها هم ول کن قضیه نیستم ... تو خودتو بکش کنار من مشکلو حل میکنم .
گفت اخه من که قرار نیس ببرمت اونجا من کتبا شفاها هر جور بخوایید مینویسم امضا میکنم تو اونجا نیای گفتم پدر و مادرته مگه میشه نری نیای انقدر داغ کرده بود برگشت گفت گور بابا مامان من نمییبرمت به پیر به پیغمبر نمیبرمت خودم میرم من بیشتر به تو وابستم تا اونها
گفتم ما عروسی اونجا نمیگیریم گف باشه اونجا نیاید
هر چی گفتم مثل همیشه نه نگفت
ولی مامانم اصلا راضی نیس مرغش یه پا داره و بس ... خیلی حساس خیلی......... رو هر کی یه چی پیدا میکنه بگه
یه 4 نفرم گفتن دخترت فلان بساط دیگه انگار اسمون سوراخ شد و من ملکه زیبایی افریده شدم ( نگید تعریفها )
گیر داده این تو رو میبره اونجا بذار خرش از رو پل رد بشه و..........
بنده خدا میگه : اخه مگه من دنبال جنگ اعصابم خودم دنبال ارامش نیستم الان بگم نه فردا زورت کنم
هر چن اصلا یه 10 % هم نظرم برا خانوادم مهم نیس حتی نپرسیدن خودت چی میگی ولی خودش پسر خوبی نسبت به موقعیت و تحصیلاتش خیلی حرف اینجوری بخواد شیفته بشه .
حاضر نیستم کوچکترین مشکل عاطفی براش پیش بیاد به قول خودش همه جا پیچیده من رفتم خواستگاری چه جوابی بدم بگم بهم دختر ندادن .
خلاصه از ما انکار از اون اصرار .... منم کلا خودمو کشیدم کنار
تاکیدم کردم تا وقتی رضایت قطعی ندن رو بله من اصلا حساب نکن
فعلا کش مکش اره و نه ادامه داره دعا کنید اخرش به خیر تموم بشه.
بالاخره تصمیم گرفتم دلیل استرس تو یه فاز دیگه بودن رو بنویسم
.
و اما قصه :
25 تیر ماه ساعت 12 ظهر بود یکی از دوستای دوره دبیرستانم همون که تازه نینی دار شده بود زنگ زد که چی میکنی چه خبر .یکم غیر منتظره بود تماسش اونم سر ظهر .......... رسید به این که منو به یکی از اقوام شوهرش معرفی کرده و اونم مشتاق ببینه شماره همراهم داده بود و گفت پسر الان زنگ میزنه خلاصه من ندونسته همه کار کرده بود
تماس گرفت صحبت کردیم و .............
قرار شد بیرون همدیگر ببینیم اگر خوشمون امد کار بکشه به خونه
با مخالفتهای مامان و اینها بالاخره 2 مرداد ساعت 7 خیابان رساالت ما همدیگر دیدیم 2 ساعتی هم حرف زدیم. همون جلسه اول تمام شرایط گفتم ولی هیچ مخالفتی نکرد . نمیدونم چرا هنوز هر شرطی میزارم نه نمیگه ..... شرط هایی که هر کی بود در میرفت ولی بنده خدا
بچه خوبی ... تقریبا با شرایط که من تو فکرم جور در میاد.
بالاخره تو گلوش گیر کردم و ... به قول خودش نفوذ کردی
بعد اون قضیه قرار شد هر کدوم واثه خانوادهامون قضیه رو بگیم و قرار خواستگاری افتاد روز مبعث
هر چند به قول خودش قضیه تموم شده است و خانوادش رو حرفش حرف نمیزنن
ساعت 7 با خانوادش امدنو در حد اشنایی اولیه صحبت کردیم و قرار شد یه مدتی تحقیق باشه و ما هم که تلفنی پول تو جیب مخابرات میفرستیم
هنوزم تو تحقیق و این حرف هاس ...
تا اخر هفته جواب قطعی میشه ... و شرح حال کامل مینویسم
پ .ن : اگر رفتنی شدم دست راستم دو دستی تو سر هر چی دختر و پسر مجرد وبلاگی
سلام
مبعث پیامبر و عید همتون مبارک
اند ر احوالاتمان : فعلا تو فاز های دیگم
!
تمرکز واثه اپ ندارم
شاید نوشتم یه روزی
خوش و خندون باشید ![]()
چشمای غم گرفتت میگن دلت اسیره
طعنه نمیزنم من واسش بمیر بمیره
حیف نگاه ماهت که قاب عکس اون شد
تو آینه خوب نگاه کن ببین چشات حروم شد
هنوز غبار بارون رو گونه هات نشسته
چشات دروغ نمیگن به انتظار نشسته
یه سر سپرده میخواست وقتی که خواست بمیره
چشات میگن عزیزم نگو که غیر از این
یه سینه سوخته عاشق پیش چشات نشسته
اونم یه روز یه دل داشت اما حالا شکسته
چشمای غم گرفتت میگن دلت اسیره
طعنه نمیزنم من واسش بمیر بمیره
هویجوری هوس ترانه به سرم زد ![]()
صبح رفتم بیرون این روزها چون بی حوصلم زود قاطی میکنم یهو تو خیابون یکی از پشت محکم کوبید رو شونم زهرم ترکید داشتم بر میگشتم پشت یه چی بگم
فکر کردم حتما از این بچه های معلول ذهنی ... دیدم یه خانمه
بگید کی بود ؟؟؟؟؟
یکی از بچه های دوره راهنمایی
اسمش لیلا بود ماشالله انقدر فعال بود از همون دوره راهنمایی مورد انظباطی ارایش داشت
نشد ما اینو بی مداد چشم ببینیم ... همیشه بهش میگفتیم دماغت کج 
یکم حرف زد و شروع کرد صرف افعال کی رفت رفتیم رفتید خونه شوهر و 20 دقیقه حرفید
حالا خوبه شوهرشم بود بنده خدا کلافه شد انقد این فک زد
گفتم نامزدته گفت نه ازدواج کردیم گفتمممممممم کییییی
گفت سر جمع اشنایی ازدواج و حاملگی 40 روز شد 
تازه فهمید باردارم هست گفتم ماشالله قدرت تصمیم ...ما یه سال میکشه یه بله بگیم چهل روزه یکی هم اضافه شد ![]()
خیلی بیخیال کفت : شد دیگه
یکم اذیتش کردم : سیسمونیتم رو جهازت میاوردی دیگه ، ای جمعیت زیاد کنا و از این چرت و پرت گفتنا ![]()
بالاخره بعد کلی حرف زدن رضایت داد و رفت
من هی شروع کردم به حساب کردن چه جوری 40 روزه این همه اتفاق ممکنه
نکته اخلاقیشم فکر کردم دیدم :
چه دل خوشی دارن اینها حالا مگه دنبالتون بودن
پ.ن :دوست صمیمی 7 ساله ام امده کامنت ها رو خونده میگه قضیه این کل ها چیه ؟؟؟
نیکی کیه ؟ کی شوهر کردی
نسرین کی طلاقت داد
دکتر مثبتم ، دلابی هم که جای خود
رفته وب دکی مثبت پست جن خونده ترسیده
بچه باحالی بهش سر بزنید ...
!
ترم 4 یه استاد خیلی گیری داشتیم کافی بود دیر برسی یا حرف بزنی .... خیلی هم خودشو دخالت میداد حتی راجع به ارایش دخترها هم نظر میداد....
ساعت 8 کلاس داشتیم تا برسم دیگه 8 و نیم شد . تمام سالن دویدم ........رسیدیم و منتظر موندیم استاد چند تا بارمون کنه که اون روز از شانس ما چیزی نگفت یه صندلی ته کلاس به چشمم خورد که یه خانمی هر چی وسیله داشت از خونشون اورده بود... بالاخره جمع کرد من نشستم 10 دقیقه بعد حس کردم یکی از پشت کمربند مانتوم گرفته و میکشه اول فکر کردم بچه هان اذیت میکنن بعد یاد امد پشت اکیپ پسر ها جا خوش کردن پشتم نمیتونستم برگردم به ناچار رو کاغذ نوشتم اقا چی کمربند مانتوم کندی ؟؟
اروم گفت مریم منم یه ذره صندلیتو بیار عقب کارت دارم
جالب بود اینها کوچکترین شوخیشون کشیدن لباسهای هم بود
بالاخره فهمید که من مریم نیستم و خانم دوست دختر بغل دست من جا خوش کردن
استاد بحث رسوند به لنز و اینکه چی تو کار خدا دست میبرید
منم بی خبر از دنیا گفتم یه نظر بدیم
گفتم چیز بدی نیست ساخته شده استفاده کنیم
استاد : بله نه سر کلاس
گفتم خوب اره مهمونی مجلسی
بچه ها : استاد مگه کی گذاشته
استاد : همون که داره نظر میده
من : استاد منو میگید جالبه من تا حالا یه بارم نذاشتم ببینم چه شکلیه
واز سر تا ته کلاس پر شد سارااااااااااااااا اهایییییییییییییییی سارااااااااااا ببینمت چند خریدی
.
منم کمی تا قسمتی حرصم درامد در جواب با صدای کاملا پرویی گفتم
من الان 19 سال این لنزها تو چشمم
بچه ها : اره استاد مادر زادی چشاش اینجوری بود (گیر ندید تعریف ها )
استاد : خوب دیگه من میرم بقیه حرفها جلسه بعد
بعد کلاسم هر کی رد میشد : بینمت ........ چی کردی مگه .......... چه رنگی ..........
نگاههای سر تا پا دقت و معنی دار بچه ها
نکته اخلاقی : خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه ... خوب حالا مطمئن بودن چیزی نبود نگاه همه برگشته..... داد از اون روز همچین کاری بکنی چنان نگاهی بهت میاندازن انگار .... مثلا چه گناه کبیره ای مرتکب شدی .....
پ.ن : این روزها استرس و اضطراب شدیدی دارم ..............