تبليغاتX
ماجراهای ساراناز

عشق و دلدادگی سابق ((خوش امدید ))

 

سبحانک یا لا اله الا انت ؛ الغوث الغوث ؛خلصنا من النار یا رب

التماس دعا


 

دیروز تو ماشین داشتم رادیو گوش میدادم از این پاسخ به مسائل شرعی

خانم زنگ زده میگه رقصیدن واسه شوهر اشکال داره ؟؟؟

بی اختیار واسه سوالش خندیدم همش فکر میکردم زنگ زده واسه سر کار گذاشتن

پیش خودم فکر میکردم  ملت صبح تا شب تو پارتی و مجالس مختلط انقدر نگران حلال حرامش

 نیستن" این با شوهر خودشم مشکل داره واسه این نرقصی واسه کی میخوای برقصی  

به جای اون تلفن یه سر میومد (مرکز مشاوره و  خدمات درمانی  عقل کل سارانازیان )

 من یادش میدادم یکم از این پسر همسایه ما یاد بگیره

یاد یه داستانی افتادم مال 2 سال پیش اینم بگم دیگه فکر میکنید این ساختمان ما چقدر اینکاره داره

یه همسایه داشتیم اقا تو صدا و سیما کار میکرد 14 خرداد روز رحلت امام بود اقا رفته بود

ماموریت خانمش هم خونه پدرش بود ساعت 2 بود ما هممون خونه بودیم داشت

 مرقد امام نشون میداد دیدیم یکی داره کلید میاندازه بیاد تو ما هم هی داشتیم فکر میکردیم

ما که خونه ایم کی  که داره میاد تو بابا و مامان رفتن جلو در دیدیم پدر زن همین 

همسایمونه دست یه زن جوان رو گرفته دارن میرن بالا  طبقات  اشتباه کرده بود 

 داشت میومد خونه ما

طفلک مامان و بابامو دید جا خورد حسش پرید دیگه بالا هم نرفت برگشتن رفتن 

ما دیگه انقدر خندیدیم  ادم به این گیجی چششو باز نمیکنه طبقاتو دقت کنه 

بساطش خراب  نشه خدایش این دفعه هم ما کار به کارش نداشتیم خودش گیج بازی در اورد

  البته بعدش به دامادش گفتیم اون طفلک چیزی نداشت بگه سر یکسال دید اوضاع پدر زن خرابه

واحدشو فروخت و رفت

پ.ن با بنده خدا  اشتیم کردیم قهر نبودیم مشاجره لفظی بود از قدیم گفتن زن و شوهر

دعوا کنن و  .... بماند بعضی ها باور کنن  

 کم بار این اقای ما کنید بچم گناه داره پسر به این خوبی  . ق ر ب و ن ش بشم  

یه جا پیدا کردیم میخوایم بریم شکار گنجشک 

 چد روز پیش امدیم مثلا ثواب کنیم یکی از دوستای علی  گیر داده برام یه دختر پیدا کنید 

 این بنده خدا 1 سال پیش خانمش ناراحتی قلبی داشت فوت کرد  .

ماشالله انقدرم خوش اشتهاست هر کی گفتم ناز کرد منم گفتم دیگه سراغ ندارم  

تا اینکه خودش شماره دوست دخترش و که 5 سال پیش با هم دوست بودن داد

گفت زنگ بزن و فقط بگو  میخوام باهاش حرف بزنم منم قبول کردم زنگ زدم و صحبت کردیم

دختر نه گذاشت نه برداشت خیلی رک گفت نه این اقا اصلا موقعیت نداره شما اصلا بگو

یه روز با خانمش زندگی کرده من بابام اصلا قبول نمیکنه مگه من چند سالمه

 منم گفتم اکی دیگه حق با تو یکم از دوره دوستیش گفت و خداحافظی کردیم

 منم زنگ زدم به علی گفتم دختر اینجوری میگه علی هم به دوستش گفت .

 فرداش با علی حرف میزدم  یه دفعه گفت راستی  دختر زنگ زده بود  به فلانی بازم

 با هم دوست شدن منو میگی دوست داشتم اینجا بود  خودم خفش میکردم

گفت عجب تا دیروز باباش نمیذاشت شرایط نداشت یه روزه همه چی حل شد .

خدایش راست میگن سر یه سری از  این دختر جماعت با یه شکلاتم  میشه گول زد .

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:13 نويسنده ساراناز |

 

  این احتمالا عکس علی در اینده است  

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.

بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم ,

 صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.


اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم،

چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟


یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟


شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار

می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.


استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟


شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.


اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید،

به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.


فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب،

 آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!


پ.ن : این پستم باید قابل توجه خودم باشه هر چی پیش میاد زود از کوره در میرم  

  قهر میکنم اونم طولانی مثل 5 شنبه سر یه چیز کوچولو تا جمعه اعصاب خودمو بنده خدا

رو خورد کردم تعطیلات اخر هفتمونم زهر مار شد . علی رفت خونه مامانش از ناراحتیش

 فهمیده بودن با من دعواش شده امروز خواهرش زنگیده میگه سارا جون با داداش قهری

 گفتم نه ولی یه وقتایی لازمه این اخم ها .  بعدشم رفتیم تو فاز بزک دوزک فک میکنه

 من ارایشگری بلدم اینجوری خودمو درست میکنم .  گفتم نه جونم یکم وقت بذاری

 60 درصد ایران دو تا کارو خوب بلدن یکی ارایشگری یکم دکتر بازی  

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:8 نويسنده ساراناز |

 

 

این چند روز همش چشام داره 4 تا میشه عجب دوره زمونه ای شده چند روز پیش

داشتم میرفتم  بیرون ساعت 3 بود پسر یکی از هم واحدی هامون که پدر و مادرش رفتن

مشهد تو حیاط بود یه سلام کرد ماشینشو برد تو  پارکینگ یه دور تو ساختمون زدو رفت

به طور اتفاقی من گوشیم تو خونه جا مونده بود برگشتم بردارم و برم دیدم در حیاط باز شد

همین  پسر همسایمون با یه دختر چادری  قد بلند امدن تو   منو  تو راه پله دید ن یکم

 جا خورد رفتن بالا منم فوضولیم گل کرد برگشتم خونه باز 10 دقیقه بعد برگشتن رفتن     

 احتمالا چون تابلو بودن برگشتن

فردا بعد از  ظهرم من جلو پنجره بودم  بازم پسر ماشینشو اورد دیگه منم کلا میخ شدم جلو پنجره

 و نظاره گر قضیه پسر رفت و 10 دقیقه بعد دست دختر گرفت و اورد دختر چادر سر نکرده بود ساختمونم خلوت رفتن تو خونه   به طور کاملا واضح معلوم بود چه غلطی میکردن حتی

صدای دوش حمومش هم میومد  ساعت داشت 6 میشد زدن با هم بیرون پیش خودم

 فکر میکردم مادر و پدر چه ذوقی میکنن بچه رو گذاشتن خونه رفتن زیارت   

نمیدونن تا بیاد پسر کلی براشون نوه جور میکنه 

پیش خودم فکر میکردم  کدوم  بدبختی که قرار زن این بشه یا شوهر این

یه جمله معروف میگه :
 

هر کسی بوسه ستاند ز لب یار کسی

بی گمان دست در اغوش نگارش ببرند   In Love

یه جایی چوبشو میخوره .اینو بیخیال

دیروز  بعد از مدتها رفتم دانشگاه  بچه ها هم بودن تو میدان وسط دانشگاه بین گلها

یه دونه هندونه در امده بود 

بچه ها هی میگفتن هندونه رو ببین در امده جالبه منم داشتم هوا رو نگاه میکردم

این درخت هندونه  که میگن کجاست من نمیبینم  بعد کلی ضایگی اکی شدم

هندونه بوته است نه درخت بعدشم آتو خنده علی شد  دیروزم بعد از دانشگاه  امد

دنبالم ساعت 4 رفتیم کوه  سر ظهر تو ماه رمضون فاز داد عجب بادی بود .

بالای کوه میگه سارا شهرو از این بالا تا حالا دیده بودی من میگم مه که معلوم نیست 

 میگه این مه نیست گرد و غبار منم مونده بودم چی بگم

گفت بیخیال قضیه هندونه است یواش یواش یاد میگیری

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:25 نويسنده ساراناز |

 

سلام به همه دوستای گلم مرسی بابت همه محبتها و تبریکها واقعا خوشحالم کردید 

انشالله عروسی یکایکتون بیام جبران یه حالی من از شما بگیرم خصوصا شیر سارا و نسرین ،

پیوند ، ندا ، الناز ، دلابی ، ساها و ........................... بذار تو حرف جور کردن کم نمیارن  

دلیل اپ نکردنم : وقت ندارم ، بعدشم تمرکزم صفر ، شوهر داری دیگه )

نه ولی جدا از شوخی علی (بنده خدای سابق *) شدیدا کارش تو دانشگاه زیاد شده اصلا نیست

تا بخواد وقت منو بگیره کم کاری از من

چند روز پیش رفتیم با هم بیرون دریغ از انقدر شانس

 تو خیابان پارک کرد داشتیم حرف میزدیم یهویی یه بسیجی با موتور پیچید جلو 

 پلاک ماشین یاداشت کرد من دیگه داشت قلبم میامد تو کف دستم به علی میگفتم فرار کنیم

 گفت کجا بریم پیج میکنن میگیرنمون !

پیاده شد رفت نمیدونم چی گفت و یه زنگ زد و بعدشم ما رفتیم همون شد دیگه گفتم

من دیگه بیرون نمیام

الانم یه هفته است افطار میخواد بیاد خونمون روش نمیشه ( مثلا خجالتی )

بعدشم که قرار برم سر کار یه دبیرستان غیر انتفایی مال یکی از دوستای علی یه کار

 واسش کردیم اونم قبول کرده هفته ای ۲ ، ۳ روزی برم برا تدریس ا

 بعدشم دنبال کارهای ارشد باشم

علی زیاد موافق سر کار رفتنم نیست میگه یا درس یا کار الان اگه قبول کرده به خاطر شرایط

فعلی من میخواد مثلا وابستگیم به خانواده کم بشه و سرگرم زندگیمون بشم .

میگه سارا ارشد که هیچ چشمم اب نمیخوره لیسانس تو بگیری راست میگه این همه 

مطلب اورده برا پایان نامه هنوز یک صفحش هم نخوندم .  

میمونه گزینش اموزش و پرورش من طی سال نصف کاراش و انجام داده بودم ولی هنوز

 گزینش شفاهی نرفتم  

مشکل اینکه من با این سر و وضع ظاهرم حتما تایید میشم باید بگردم دنبال پارتی

فقط برام جالبه واقعا نمیفهمن یا خودشونو زدن به نفهمی مگه میشه هر کی توی طول

 روز مراجعه میکنه چادری باشه

علی که از خدا خواسته میگه خوبه که چادر سر کن منم خیالم راحت میشه

یه چیم گفت نگید تعریفه ها ( میگه مخ زن خوشکل زود میزنن ) ولی چادر سر کنی

جلب توجه نمکنی

من گفتم ای بابا .............( بقیشو نمیگم ) اخرشم گفتم فکر نکن بعد بخوای افکار منو عوض کنی

اونم گفت اکی من مشکلی نمیبینم فقط ترسش مامان بزرگی

دیگه همین فعلا هر کی پی کار خودشه فقط زینگ زینگ

یه پیشنهاد برید سهام همراه اول بخرید سودی میده بهتون باور نکردنی

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:50 نويسنده ساراناز |

 

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو

مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن.

بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو

مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...


اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و

خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ

استخدام شد .و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت.

 پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش

هديه داد...


دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي

 مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر

سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين

دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.


سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين

دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت

ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر

وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت

سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد

پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.

راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟


چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ

مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

دوست چهارم گفت: نه. من

ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره.

 اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش

يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا" در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

پ.ن :

باشه چون زیاد اصرار میکنید میگم این بنده خدا کیه ؟ !

بنده خدا= داخل پرانتز ( علی – ع ) 27 ساله – فارغ اتحصیل ارشد  مدیریت  صنعتی  . شغلشم

کارشناس و جز اساتید دانشگاه ازاد واحد ..... دانشکده صنایع و مکانیک

ننه باباشم لازمه براتون  بگم

 پ.ن ۲ : شرمنده دوستان اگه کامنت نمیزارم تقصیر من نیست بلاگفا مشکل داره تو ارسال نظر

مینویسه امکان درج نظر وجود نداره . ببخشید اگه کامنتتون بی جواب موند .

پ. ن ۳ : حلول ماه مبارک رمضان بر همه دوستان مبارک ماه پر خیر و برکتی داشته باشید .

 التماس دعا

 

+ تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 15:41 نويسنده ساراناز |

 

 

و اما قصه : بنده خدا که از مشهد تشریف اوردن فرداش زنگ زد با ذوق و شوق من امدم """""

کلی سوغات  که هنوزم نرسیده دستم فقط امارشو دارم . شبش تماس گرفتن مامان

 گفت نه ، نیم ساعتی حرف زدن ولی مامان زیر بار نرفت گفت نه که نه"""" بعدم قرار شد

من سیم کارتمو عوض کنم .

همون شب من باهاش صحبت کردم ازش خواستم بیخیال بشه و بره"""" ولی انقدر عصبی

 شده بود همشو از چشم من میدید .  بعد کلی بحث و با بغض حرف زدن و اینکه من با احساساتش

بازی کردم و یه ماه دستش انداختم خداحافظی کرد فردا صبح باز چشمم باز نکردم گوشی  زنگید

خواستم جواب ندم ولی دادم گفت نمیتونه بیخیال بشه و کلا گلو تا استخون گیر کرده و قرار شد

 بعد از ظهر با باباش  بیاد منم جیم زدم بیرون مامان و بابا خونه بودن بالاخره حرفاشونو زدن

بابام مامانم راضی کرد سر اینکه معصیت چشمش دنبال دختر میمونه و از این حرفها ...

مامانم به شر ط شروطه ها قبول کرد :.

و اما شرط ها : اول اینکه بنده خدا خونشو رهن بده و نزدیک خونه مامانم خونه اجاره کنه تا چندین

 سالم من جلو چشمش باشم تا به قول خودش بزرگ شم و بتونم  زندگی کنم

 به باباش گفته ما رسم نداریم دختر بدیم ما پسر میگیریم

اونها هم گفتن باشه پسرمون مال شما

بعدم اینکه درسم بخونم انتظار هیچی ام از من نداشته باشن   

خلاصه یعنی همین جوری که هستم باشم فقط یکی دیگه بهمون اضافه بشه    

من خیلی سعی کردم بنده خدا رو منصرف کنم که فعلا وقت ازدواج من نیست ولی خودش خواست .

فعلا چون ماه رمضون نزدیک اول قرار شد قبل این ماه یه جشن نشون بگیریم  ولی نمیشه من

 5 شنبه جمعه بازم  عروسیم  بعدم هنوز هیچی نخریدم  ( مامانم میگه مثل همیشه این مواقع تو

هیچی نداری )

 قرار شد قضیه سر بسته بمونه و فعلا تلفنی تا بعد یه بله برون بگیریم و دیگه خدا چی بخواد .

البته باز همه اینها بستگی داره این یه ماه مامانم فکرش عوض نشه اخه عادتشه شب بخوابه صبح

حرفش عوض میشه .

شدیدا وابسته به خانوادم اصلا براشون قابل تصور نیست من برم تمام شرط و شروطشم واسه

اینکه من زیاد دور نشم ازشون . هر کارم میکنم قانعشون کنم من هر روز خونه شمام نمیشه

بابام که دائم بغض همین بشنوه سارا میخواد بره بغضش میگیره

خودمم اینجوری میبینم دلم نمیاد فکر میکنم واقعا دارم برا همیشه میرم دیشب واسه هنوز نرفتنم گریه

میکردم . نمیدونم چطور باید عادت کنم .  

 

+ تاريخ دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:52 نويسنده ساراناز |

 

 

اول شهریور روز پزشک  بر جامعه پزشکي و تمامي  پزشکان متعهد کشور، مبارک باد.

سلام """" بزرگداشت ابوعلی سینا و روز پزشک خدمت همه وبگردها و دوستان خوب لینک  مبارک .

این روز اول به خودم که چند سال دیگه اگه خدا خواست دکترا گرفتم و همون مرکز معروف که

خیلی وقت تو اینترنت راه افتاده  ( مرکز مشاوره و خدمات درمانی سارا نازیان رو تاسیس کردم  )

پیشاپیش مبارک . بعد دکتر  بابایی  گل و خوبم که تو این مدت خیلی کمکم کرد .

دکی  پیوند همسر مجازی عزیز م  و دکتر غلومی بچمون  ، دکی تبسم خواهر شوهرم

 نسرین عزیز که به قول خودش دکترای فرهیختگی داره قرار انشالله دکتر ای بالینی بگیره ،

شیر سارا که حتما با این خوشونت  به یه جایی

میرسه انشالله  مخش تاب ورداره بره ما یکم بخندیم . خان داداش مثبتیان عزیز ، دکتر  ابی دل داداش

بامعرفت ، دکتر مجید داماد اینده خوشبخت بشی مجید جان ...    دکتر ندا هووووو جونم معروف به

کوزت دکتر مهدی  ، دکتر پرتقالی ،

دکترمتو دوست عزیزم ، دکتر ایمان دوست فوق العاده منطقی اروم ، دکتر سجاد  همشهری خوبم که قرار انشالله

 سال بعد وارد این عرصه بشه ، دکتر سینوهه ،دکتر  نیلو جون شیطون ، دکتر حامد ، دکتر ثمین

عزیز، دکتر گل پسر ، دکتر الناز عزیز ، دکتر گلاره عزیزمعروف به هاریسون  عروس خانم اینده ،  بچه

های علوم پزشکی اراک ، دانشگاه ازاد قم و....... در اخر گل پسر همسایمون و پزشک خانوادگیمون

جدا از پزشک بودنش نمونه یه انسان به تمام معنا ، که وبلاگمم میخونه  روزت مبارک .Cheerleader

ووووو تمام دوستداران این حرفه مقدس روزتون مبارک .

ارزومندم  شاهد موفقیت و سر بلندی یکایک شما عزیزان باشم .

+ تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:34 نويسنده ساراناز |

 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نويسان