|
دلتنگی های سارا ((خوش امدید ))
|
داستان ت/ج/ا/و/ز یکی از اساتید ر/و/ح/ا/ن/ی در دفتر مرکزی دانشگاه ازاد
اين دانشجوي دختر مي افزايد: "در آن لحظات هرچقدر سعي مي کردم
مشکلات خودم را توضيح بدهم و از او بخواهم که ورقه امتحاني را به من نشان
بدهد، اين استاد ر/و/ح/ا/ن/ي دائما بحث هايي از عرفان و عشق را در علوم
اسلامي مطرح مي کرد، پس از مدتي هم کنار من نشست و ناگهان دستم
را گرفت.بعد در حاليکه اضطراب و فشار زياد باعث لرزش دستانم شده بود
او با ذکر حديثي از امام علي(ع) که تا آن زمان نشنيده بودم،
تقاضاي خود را از من مطرح کرد، در اين لحظه من دست اش را کنار زدم
و شروع به دويدن کردم و از در اتاق خارج شدم."
یاد پارسال افتادم میرفتم مرکز نگهداری که خارج از شهر بود
یه بار که داشتم میرفتم یه دختر و پسری هم با من سوار شدن اول من نشستم
بعد دختر و پسر""" یکم گذشت من حس کردم کاراشون عادی نیست
توجه نکردم یکم گذشت دیم نه اوضاع داره خطری میشه شوخیای ناجوری
میکردن بعد پیاده شدنشون تازه راننده نطقش باز شد
با لهجه اینا شرف ندارن """ خواهر مادر ندارن """ اخه دختر.... مگه تو خانواده
نداری سر ظهر تو بغل اینو اونی..
داشت منو نگاه میکرد یه چیزی بگم :
منم دیدم حرف بزنم سردرد سکوت کردم چرا جواب کار یکی دیگه رو
من باید بدم . این حرفا رو باید به اونا میگفتی . البته به قول خودش حرفم بزنیم
سرویسمون میکنن اینو راست میگفت .
نتیجه اخلاقی : باشد که عمو ف ی ل ت ری ن گ ما رو مورد عنایت خویش قرار ندهد.
پ.ن : این شعر یکی از جیگولها (امید خان ) برایمان سروده . یه جا پیدا میکنم نصبش میکنم باشد مورد عبرت سایرین باشد .
از دست و زبان که برآید کز عهده این سارا درآید !؟؟ 
این روزا مجبورم روی همه کارام ماله بکشم قرار بود برم سر کار البته کاری بود که علی برام
پیدا کرده بود بعد منتفی شدن قضیه طبیعتا کار هم باید منتفی میشد...
از دبیرستان تماس گرفتن که تازه کلاس بندی شده و هفته ای 6 ساعت باید برم
حالا من موندم چطور بگم من نمیتونم """" بالاخره کوبیدم و رفتیم تا اونجا بهش سر بسته یه
چیزایی رو گفتم اونم زنگید به علی گفت خانم .... اینجا هستن و یکمی باهاش حرف زد
علی هم گفت این قضیه ربطی به کار نداره اگر میخوان بمونن من تاییدشون میکنم .
منم اصرار که نه من نمیتونم """" موندن من مساوی تکرار دیدن علی بود """"
بالاخره قرار شد تا جایگزین صبر کنم و چند جلسه برم . جلسه اول مطالعات سال اول بود
جمعیت بچه هاش کمه ولی پرو بودن . سر و ضع همشون که بلا استثنا ابرو برداشته.
البته عادیه ها بیخیال بذار خوش باشن .
نیم ساعت اخر
یه دخترخانمی در مورد رابطه دوستی داشت حرف میزد یه داستانی تعریف کرد در مورد یکی از
اشناهاشون که پسری یه دختری میخواسته ندادن بهش خودکشی کرده
میگه خانم وصیت نامش دارم گفتم تو کیف تو چی میکنه ؟؟؟ اورد من خوندم .
تا حالا وصیت نامه نخونده بودم
اولش برای پدر مادرش بود که راحت شدید از دستم میرم که نفس راحت بکشید و....
اخرشم واسه دختر که عزیزم دوست دارم و این چرت و پرتا .
از خریتش خندم گرفت از بچه بازیش کشتن کیلو چند این نشد یکی دیگه قحطی که نیومده .
بعد از ظهر همون روز باز علی + جد ابادش دم در خونمون بودن . من که بیرون بودم دقیقه نود
رسیدم . بیخیال از همه جا تا ماشین علی دیدم خشکم زد علی پیاده شد یه نگاهی کرد که
دو حالت داشت اولی و به احتمال زیاد سارا خرخرتو میجوم 
دومیشم که همچین معصوم یه چی تو مایه های الهییییییییییییی 10 روز ندیدمت ![]()
سرم انداختم پایین وِیژژژژژژژژژزز رفتم بالا مامان و بابا یکمی تو حیاط بحث کردن و امدن بالا ....
دیگه همه بریدن باباش میگه بیاید بریم محضر در مورد حرفامون تعهد کتبی میدیم .
ای بابا دلشون خوشه بیخیال شید برید دیگه .
امدنش فقط تو خونه موندن من رو داره تمدید میکنه .
دیشبم که تو خواب ساعت 4 5 صبح تلفن خونه زنگ خورد حالا تلفنم تو اتاق خواب پیش منه
تو خواب بیداری گوشی برداشتم
اون ور خط : سلام منزل .....
من : بفرمایید
اون ور خط : پدر تشریف دارن
من : ساعتتونو نگاه کنید این موقع شب مردم کجا رو دارن برن
اون ور خط : ببخشید شما نوه شون هستید میشه بیدارشون کنید
من : صدام به نوش میخوره یا سن و سالم بعدشم کارتون
اون ور خط : والا پدر بزرگم عبدالله خان فوت کرده بهشون بگید فردا تشیع جنازه است
من : خدا رحمتش کنه حالا کی هست
اون ور خط : عموی پدرتون
من : باشه خداحافظ
خواستم بگم شاید خوابه حالا یه تکون بدید شاید بیدار شد . خدا رحمتش کنه وقتی هم زنده
بود انگار نبود
کله سحرم فک و فامیل زنگ زدن که ای ی ی ی ی ی بیاید عبدالله مرده
پسر خنگول نصف شب زنگ زده بود همه رو بیدار کرده . دیگه امروزم مامان اینا رفتن
خبر از بقیه چیزا ندارم . منم طبق معمول باید بشینم تو خونه بیرون جیز .
اینم بگم در ادامه اشتباهات سارا :
همون روزی که با زن داداش علی حرف میزدم ما بین حرفام بهش گفتم فاطمه جان من مثل
شما نیستم این خانم بهش برخورده چرا تو بهم اینجوی گفتی ساعت 4 همون روز زنگید
شماره همراه نااشنا بود صداشو با یکی از بچه ها اشتباه گرفتم """""
وقتی فهمیدم اینه با یه لحنی گفت فقط زنگ زدم یه چیزی بگم تو دلم نمونه عقده بشه""""
من : بفرمایید
فاطمه : تو فکر کردی کی هستی چی هستی بد ... واسه برادر شوهر من دختر ریخته
واسش لح لح میزنن
من : خوب عزیز من برید براش بگیرید من که دارم میگم چرا اصرار میکنید
انشالله که خوشبخت بشه تو رو خدا برید دست از سرم بردارید
برگشته میگه فقط واسه خاطر مادر شوهر پدر شوهرم بود اصرارمون
تو به من میگی من مثل شما نیستم مگه منو غل زنجیر کردن
من : این مشکل تو که انقدر برداشتت بد . خوب هر کی یه جور اخلاق داره
اخر حرفاش یه چیزی گفت که انتظارشو نداشتم
حرفش به دلم نشست واقعا فکر نمیکردم بخوان از این در وارد بشن
بهش گفتم من از حرفی که پشت سرم باشه نمیگذرم ... خودتم میدونی
پشت سر بچه سید گفتن عاقبتش چی
نمیخواستم نفرین کنم نکردمم ولی اهم گرفت پای فاطمه شکسته
دیروز مادر فاطمه امده بود واسه راضی کردن پدرو مادرم ومعذرت خواهی
که فاطمه میخواد باهات حرف بزنه از حرفاش پشیمونه
من : واقعا نمیگذرم نه این دنیا نه اون دنیا
نمیدونم چرا دارن اینجوری میکنن همه کس و کارش فرستاد واسه وساطتت
اگه قبلشم جای امید بود الان دیگه نیست من واقعا نمیتونم با طرز فکرای اینجوری کنار بیام.
بیخیال
دیروز غروب بعد کلاس هوس کردیم با بر و بچ بریم بیرون تو ترافیک خیابون یه خانومی
از ماشین پیاده شد ماشالله هر چی خورده گوشت کرده از پشت لندن پاریس میزد
یه مانتو پوشیده دقیقا پایین باسن خودشم چاق راه میرفت این مانتو میپرید بالا
تو چند دقیقه که ما نگاهش میکردیم بالای 10 بار دستشو برد مانتوشو تنظیم کرد
خوب مجبوری مگه یا یکم گشادتر بپوش یا بلندتر مجبور نشی اینجوری کنی
اخر شبم رفتم داروخونه یه خانمی بازاریاب یه شرکت دارویی بود یه سری از این محصولات
اورده بود واسه تبلیغ جالب سر و وضع این خانم بود خودش یه عروس دراورده بود
ارایشی که کرده بود واقعا خیره کننده بود انقدری که پلک میزد سنگینی ریملش مشخص بود
سایه های 7 رنگ اکریلی """" موهای بافته شده افریقایی """" با یه کف دست شال و
مانتوی چسب و شلوار 90 سانتی تصور کنید 
خود من 10 دقیقه تمام تو صورتش نگاه کردم طوری که میگفتن سارا حواسم نبود دارن صدام میکنن
اونا هم دیدن خیلی ضایع است سعی میکردن دست به سرش کنن بره اونم که 2 متر زبون
اخرش بالاخره با وعده و وعید خرید ردش کردن رفت ![]()
یاد این تبلیغ ها واسه بازاریاب افتادم چرا مینویسن دختر جوان مجرد با ظاهری اراسته و
روابط عمومی بالا ؟//// 
امروز کاملا ثابت شد به نظر من همچین کاری هیچ فرقی با خود فروشی نداره به هر حال یه
جوری از جسم مایه گذاشتنه من موندم چقدر میدن از خرج ارایش دختر یه چیزی هم براش بمونه
تسخیر اینهمه چشم اونم مرد جماعت جز نگاههای هرزه چه فایده ای داره ؟ ![]()
پ.ن : اینم بگم الان میگه خودشو کشید کنار من خودم یکمکی تا قسمتی جیگول میگردم
ولی این دیگه اخرش بود . جذاب نشده بود یه حالتی بود .
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه...
شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه...
زن جواب میده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"...
مرد میخنده و میگه: "یه دختر ایتالیایی!"... زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره...
دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه:
"خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد میپرسه: "خب سوغاتی
من چی شد پس؟"... زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم...
دختر ایتالیایی!"... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از
دستم بر میآمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر!" •
نتیجه گیری اخلاقی داستان: ما که دعا میکنم همیشه همین جور عزیزم جونم زندگی کنن و
این بچه هم دختر بشه بذارن هدیه ی ایتالیایی 
هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اونها به طرز وحشتناکی باهوش هستن
نمینویسم کسی طرفمو بگیره یا دلش بسوزه به قول یاداشت های یک وبلاگر میخوام برا چند
نفر درس عبرتی بشه یکیش خودمم شاید بعدها بخونم بفهمم کجای کار اشتباه کردم
دیروز از صبح خواهر و زن داداش علی زنگ میزدن من گوشی کشیدم تا بعد از ظهر که بازم
بابای علی با یکی از اشناهاشون امد هر چی گفتن پدر و مادرم قبول نکردن باباش میگفت
نه سارا ناموس ماست عروس ماست ما به همه گفتیم نمیشه باید بدید مامانم گفت
شما از چی میترسید پسر شما 10 جای دیگه هم بره بهش دختر میدن اگه قرار واسه ما بد
تموم بشه باشه بذار بشه یکی میخواد اینجوری فکر کنه همون بهتر اونم نیاد
بالاخره بعد یک ساعت بازم باباش گفت من میرم بازم میام
موندم عجب رویی داره غروبش من رفتم بیرون خواستم درام دیدم علی زنگ زد
گوشی خونه رو کشیدم و رفتم علی هم زنگ میزنه به پدرم و درگیری لفظی پیدا میکنن
ببخشید ولی واقعا شعور نداره انقدر احترام سرش نمیشه بابام کشش نمیده و قطع میکنه
امروز صبح نمیدونم با همراه کی زنگ زد تا گفتم علو گفت سارا گوشیتو بردار کارت دارم
منم قطع کردمو به مامان گفتم
تا اینکه شماره علی دادیم به همین قاضی قرار شد از فردا شکایت ما رسمی بشه
بعدشم زنگ زدم خونه بابای علی زن داداشش بر داشت بهش هشدار دادم که دست به
شکایت زدیم اونم گفت نه سارا جون نباید کار به اینجا بکشه علی یه حرفی زده اخه چرا
قبول نمیکنی من تضمینش میکنم بهش گفتم چه تضمین میکنی منی که دارم میبینم
هنوز هیچی نشده داره با تهدید پیش میره چرا خودمو بدبخت کنم فردای روزگار چیزی شد
تضمین تو به چه درد من میخوره بهش گفتم من اصلا دیگه نمیخوام ازدواج کنم
گیر داده کسی زیر پات نشسته گفتم اینم از اون درک بالاتونه دیگه اخه منی که تو همین غلطی
که کردم موندم کسی دیگه کیلو چنده .
میگه شما چند ماه بردید اوردید میگید نه گفتم خوب اگه میخواستیم اکی بدیم همون هفته
اول عقد میکردیم قرار بود بشناسیم تفاهم داشتیم عقد کنیم . طرف 6 ماه میگرده نامزد میکنن
سر یه مساله کوچیک تموم میکنن شما هیچی نشده اینجوری میگید گفتم برید بگید دختر بد
مشکل داره هر چی دوست دارید بگید فقط دست از سرم بردارید
بعدشم گفتم حال مامانم خوب نیست اتفاقی واسه مامانم بیفته روزگار همتونو سیاه میکنم
بالاخره یه ربع حرف زدیم اخرشم کم اورد خداحافظی کرد . فکر نمیکرد من انقدر زبون داشته باشم
اونایی که حق میدن به علی : تو کامنتها هم جواب دادم منی که فکر تشکیل زندگی به سرم میزنه
صادقانه میگم چی میکنم چی نمیکنم نمیام چشم بسته همه چی قبول کنم که یه روز گندش دراد
خواست خدا بود اینطوری شد .
اونایی که میگن توقع من زیاد بوده مطمئنا هیچ کدومتون حاضر نیستید چادرتون سر کنید برید خونه
شوهر . دوره ایم نیست بخوای بری با هم بسازیم و از این حرفها .
من سبک زندگیم این بوده علی هم قبول کرده به این شیوه پیش بره ولی نتونست یعنی رو حرف
پدرش نتونست حرف بزنه . ما میگفتیم علی اینجوری میگفت باشه بذار به بابام بگم .ادمی که انقدر
اختیار نداشته باشه هیچ وقت مرد زندگی نمیشه .....
امیدوارم دیگه کش و قوس پیدا نکنه این قضیه چون واقعا اعصاب خورد کن شده ...
سلاممممممممممممممممم بگم این چند روز کجا بودم :
خونه بودم ولی شدیدا سرم شلوغ بود اول اینکه قضیه ازدواجم منتفی شد
تازه دارم میفهمم مامانم راست میگفت سر یه قضایایی دقیقا از عید فطر که امدن خونمون
از صحبتهای پدرش و اینکه علی یه کلام رو حرف پدرش حرف نمیزنه و کاملا بابایی
از کارای دیگه علی از اون همه باشه باشه کردنش هر چی من میگفتم قبول میکرد
همش الکی شد بعدشم سر مراسمات صحبت شد و اختلافات فرهنگیمون رو شد
حالا کامل نمیگم چی شد ... ولی خیلی عجیب غریب بودن ما اصلا اینجوری نیستیم
ما بله برونمون تو سالن چه برسه عروسی تا چهار شنبه این هفته که دعوای من علی بالا گرفت
صبح پدرش زنگ زد با لفظ طلبکارانه که سارا رو بیدار کنید میخوایم ببریم آزمایش مامانم
بهش برخورد گفت سارا خواب قبل 11 بیدار نمیشه بعدشم علی زنگ زد گوشیم من بهش گفتم
چه وضعشه اونم لحن صحبتش برگشت و دعوامون شد اولش قهر کردیم ولی بازم زنگ زد معذرت
خواست ساعت نزدیک 11 بود مامانم همش دلشوره داشت هی میگفت سارا اینا به درد ما
نمیخورن منم دیدم داره ثابت میشه طرف مامانو گرفتم تا اینکه باز علی زنگ زد
منم گفتم علی مامان دل خوشی نداره منم تا رضایت قلبی پدر و مادرم نباشه ازدواج نمیکنم
یکی از اقواممون قاضی دادگاه پیش بابا بود بعد صحبتهامون علی زنگ زد به بابام که بابام
بهش گفته بود اینجوری بیخیال بشه ما نمیتونیم با هم کنار بیایم علی یکم تهدید میکنه
گوشی همین فامیلمون میگیره و یکم با علی بحث میکنه که اگه بخواد اذیت کنه کار میکشونه
به حراست دانشگاه بعد علی زنگ زد به من که سارا میکشمت پدر و مادرتو خودتو
با قسم و ایه تهدید میکرد
منم دیدم صداشو برده بالا گفتم اگه دستت به پدر و مادرم بخوره روزگارتو سیاه میکنم
دیگه تا ظهر باباش و مامانش همه زنگ زدن مامانم گفت نه که نه حدودا ساعت 7 شبم همین
قاضی با تدابیر امنیتی بردن عیدشونو هر چی اورده بودن پس دادن شب هی علی اس ام اس
میداد من اشتباه کردم سارا یه فرصت بهم بده منم فعلا دو تا گوشیمم خاموش کردم و جایی نمیرم
تا شرایط اروم بشه
راست میگن ادمها رو باید به مرور شناخت هنوز نه چیزی شده نه صیغه ای نه عقدی نه مراسمی
گرفتیم این اینجوری ما رو میکشه داد از اون روز یه مشکل بعد عقد پیش میومد مگه میشد کاری کرد
خیلی این قضیه برام تجربه سنگینی شد ولی خوشحالم و خدا رو شکر اخرش مشکلی برام پیش
نیومد . تازه دارم میفهمم نگرانی پدرو مادر یعنی چی ، اختلاف فرهنگی یعنی چی ؛ اصلا زندگی
یعنی چی . شناخت واقعا چیز خوبی ....
به قول یکی از دوستام میگه سارا علی فقط تو رو واسه خوشکلیت میخواستو و مسائل .....
بلافاصله بعد از اينكه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد…
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله رو دور خودش پيچيد
و رفت تا در رو باز كنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود…
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!…
بعد از چند لحظه تفكر، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي كنه و
۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد
و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: كي بود زنگ زد؟
زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه…
چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري كه به من بدهكار بود نگفت؟!
اولش یه چیز بگم بخندید غروب دوشنبه قرار شد ما بریم خرید صبح من بهزیستی بودم
مامان زنگ زد سارا امروز هیج جا نمیرید علی زنگ زدم بپیچون بگو نمیام ما بریم تحقیق
بعد 4 ماه بازم میخوان برن تحقیق
فکری شدم گفتم وای گیر جدید تا بیام خونه مردم
زنده شدم اون روزم علی گوشیش تو خونه جا مونده بود قرار بود از دانشگاه بیاد خونه ما 
ساعت 2 شد من هنوز بهش نگفته بودم با هزار تا مکافات داخلی علی پیدا کردم
گفتم حالم بد مریضم امروز نریم . 
اونم گفت پس بیام ببرمت دکتر گفتم نه خودم خوب میشم فقط تو نیا ![]()
دوزاریش گرفت قضیه مامانمه
فرداشم مامانم با بابام رفتن چند جا و امدن خونه گفتن ما دختر نمدیم که نمیدیم
منم زنگ زدم به علی که اینجوری میگن کلا بهم ریخت انقدر عصبی شد
گفت خونتو نو خراب میکنم تورم میکشم 

فکر کنم ای دفعه دهم بهش میگفتیم نه اره ![]()
یکم صداش رفت بالا و گفت تقصیر تو منو مسخره کردی منم اشک تمساحم درامد
بعدم زنگ زد به بابام بابام گفت بیخیال دختر من شو دیگه تا ساعت 4 بشه علی از دانشگاه
دررفت و امد پیش بابا با هم حرف زدن نیم ساعت بعد بازم راضی شدن
یه شرط جدیدترم اضافه شد مامانم گفت یا منو باید با سارا ببری یا سارا رو بیاری اینجا 
دو قدم فاصلمونه اونم شرط گذاشتن 
من که غروبش ناراحت بودم رفتم بیرون علی زنگید کجایی امد دنبالم رفتیم بیرون
افطارم بیرون موندیم شب عید بود فطریم افتاد گردن علی ...
گریه کرده بودم چشمام
قرمز شده بود خیلی روش تاثیر گذاشت یه جوری معذرت خواهی میکرد همون قضیه بذار
دستتو ببوسم ولی اندفعه بوسید 
بعدشم من امدم خونه ساعت 9 زنگ زده به مامانم میگه بیام سارا رو ببرم خرید مامانم گفت
نه الان شب صبح بیا بالاخره امروز صبح رفتیم واسه همین زیادی عیدیش بهم نچسبید
طفلکی خوبم خرج کرد چون با دلخوری بود یه جوری شدم ![]()
با توجه به کثرت سوالات در مورد اینکه هی گفتید عیدی چی اوردن
باید بگم
نخود کشمیش ![]()
بعد شما بگید با صدای چی ![]()
بعد منم یه اصواتی از خودم در میارم ![]()
خوب بود دستش درد نکنه افتاد تو خرج الان تو دستمه ![]()
از شانس قشنگون چقدر این چند ماه همش عیده ![]()
منم براش یه چی خریدم
حالا بگید چی چی
من میگم نخود کیشمیش و........................![]()
یه چیز مردونه خوشگل هنوز ندادماااااااا عید ما شنبه است ![]()
فکر کنم بعد این دیگه نتونم تند تند اپ کنم کارم خیلی زیاد شده فرصتم کمه شاید به هفته برسه پیشاپیش معذرت میخوام ولی منویسم از همتون بابت محبتهایی واقعا گرمتون ممنون .
من عکسای غلومی تو وب پیوند تکذیب میکنم بچه من نیست همین دماغو غلومی ![]()
این دم اخری یه شوهر دیگه هم کردیم معرفی میکنم شوکول بستنی
اومممممممممممم خوشمزه تر ![]()
این قضیه مال پارسال فکر کنم مهر یا ابان بود غروب با مامانمون رفتیم بیرون از اقبال قشنگمون
تا سر خیابون نرسیده دیدم یه زنه تو کوچه صداشو گرفته رو سرش که بیاید زنه با بچه اش افتاد
تو چاه ، باز از اتفاق ما اولین رهگذر بودیم بالاخره رفتیم تو خونه طبقه همکف که دست مستاجر
بود از قسمت اشپزخونه افکن کرده بود یکمی وحشتناک بود. یهو زیر پات خالی بشه
زنگ زدیم اتش نشانی کمی تا قسمتی دیر رسید .تا بیادم ملت همیشه انلاین خودشون
در اوردن شستن خشکم کردن
چند تا فردین امدن یکیشون رفت طناب اورد چراغ قوه و ....
هیچ کس جرات نداشت پایین بره بالاخره یکی رو فرستادن پایین اونم تو حال خودش نبود . 
اول بچه رو داد بالا . بعد خانم رو خانم که انقده چاق بود این همه ادم نتونستن بالا بکشن .
حالش خوب نبود تهوع سر گیجه داشت سر و وضعش موهاش همش گل بود .
حالا تو اون اوضاع یه خانم گیر داده بپوشونیدش .از این نظرهای احمقانه از این ادم های که
فکر میکنه حرف نزنه میگن لال بود . گفتم این بیچاره با این سر وضع کی نگاش میکنه
بعدم بچه رو دادن به من. مامانم میدونه هیچی از بچه سرم نمیشه هی میگفت سارا ببر
بالا تمیزش کن . بالاخره با دختر صاحبخونه بردمش بالا
بچه تمامش گل و لجن بود . اول خواستم با دستمال پاکش کنم نشد بردمش حموم لگن
پر اب کردم مانتو دراوردم پاچه ها رو زدم بالا بچه رو گذاشتم توش از ترس اینکه سر نخوره از
دستم کف نزدمش نطق بچه باز شد منم 5 دقیقه اوردم بیرون پیچیدیم تو حوله.
طبق وارسی من هیچی نشده بود چند تا خراش سطحی رو دست و صورتش بود .
خلاصه تا ساعت 8، 9 بچه روزهای ندیدمون رو نشونمون داد.
انروز که کلا تفریحمون منتفی شد ولی امروز بچه رو با مامانش دیدم بازم همون جا مشینه
عجب دلی داره بچه مثل مامانش همچین کپل مپل شده بود منم لپش کشیدم .
نکته اخلاقی : حادثه هیچ وقت خبر نمیکنه
تو شرایط اجبار از عهده خیلی چیزها بر میای
ادم چوب خشک باشه ولی چاق نباشه
بچه داریم هم بد نیست امیدوار شدم 
پ.ن : عید فطر نزدیک پیشاپیش عید همتون مبارک
فردا قرار با علی بریم خرید اولین عیدمون
منم براش میگیرم یه چیز فانتزی واسه ع س ل م ![]()
سری جدید عکسهای غلومی .......
اینم لحظه تولد ۴ کیلو و ۲۰۰ خالص
اینجا دهات پیوند اینهاست به قول خودش باغچه
ای هاریسون با این بچه نگه داشتنت 
در راستای تولد یه نوزاد وبلاگی به اسم غلومی توشناسنامه سیاوش با چشمای لنزی
فابریک اصل دائمی هدیه از مادر بچه ![]()
و اینکه بچه از همون روز اول سپردیمش به پرستار هاریسون که شوهرش نیست تنها نباشه 
چون طرفدار لپ کشونی زیاد داره قراره هفته به هفته خاله هاش : نسرین ، شیر سارا ،
ندا (معروف به کوزت ) ، عسل ، النا ، الناز و ...... عمو هاش نمیدونم داره یا نه """
دایی ها : دلابی ؛ ساها ؛ مثبتیان و..... عمه تبسمش ببرن نگه دارن .
این هفته میدیمش الناز که دلش تنگولیده
دیگه اخرین روزهای تقریبا فراغتمه دهه سوم ماه رمضون بعد این چند روز اولا شارژ adsl
تموم میشه 
بعدشم کارام شروع میشه چند روز بعد این ماه دنبال کارهای ازمایشم بعدشم جشن نامزدیمونه
بعدشم عقدمونه بعدترشم باید برم خرید جهزیه اذز ماه به احتمال زیاد عروسیمه
رو همه اینها ارشدم امتحان دارم سر کارم باید بر م هر روزم حتما غروب نامزد بازی
واییییییییییییییییی چقدر سخته خودم نوشتم دلم به حال خودم میسوزه . 
هر چی نزدیک ترم میشیم بیشتر میترسم هنوز باور نشده زیر بار مسئولیت رفتن به علی
میگم یکم دیگه هم صبر کنیم میگه باشه ولی اخرش چی 
میدونم دیگه الان شما بر و بکس مردم ازار ( با تاکید گروه کلبت سن سن و ساها و سایر
مردم ازارااا الان هزار تا حرف جور کردید تیکه بار کنید انشالله برسید به این مرحله
میفهمید میگم ترس یعنی چی ![]()
این روزا فکرا میکنم واسه خودم :
همه فکرم اینه بری ازمایش بدی چی میشه
اخه من تا حالا خون ندادم 
بعدش نامزد بشی چه جوریه
عروس بشی بیای تو سالن اینهمه ادمو ببینی
( اخه من اینهمه ادمو یه جا ندیدم اینهمه ادمم منو یه جا ندیدن )
)حالا هفته ای ۶ تا عروسی میرما.... بعدشم بری سرخونه زندگیت : دو جور زندگی دارم : اولیش که ور دل مامانی
صبح پاشی با تلفن خونه مامانی بعد از ظهرم خونه مامانی شبم شام خونه مامانی 
علی بره سر کار صبح ساعت 11 زنگ بزنه سارا پاشو صبحونتو بخور 
بعدش ساعت 1 بازم حرف بزنیم تا بشه 3 علی بیاد
بازم حرف بزنیم![]()
از کارش بگه بعد یهو حواسش نشه بگه یه دختر تو دانشگاه مثلا کفش زرد پوشیده بود منم
روزگارشو سیاه کنم
بشه غروب بریم بیرون
حالا یه جور دیگش میشه صبح منم پاشم ساعت 6 مثل بقیه خانمها صبحونه درست کنم
همسری بیدار کنم صبحونمونه بخوریم دوتامون بریم سرکار بعدشم من بیام خونه کارامو بکنم
اماده بشم
همسری بیاد حرف بزنیم من اصلا حساس نباشم بیرون بریم و ......... اخرشم خونه مامانم
هر کاریش میکنم یه وعده خونه مامانی میافتیم 
دو تا راهشم فقط پیشنهاد واسه ما عملی نیست هر کی خواست پول مشاوره هم نمیخواد بده 
چقدر تکرار زیاد میشه تو زندگی الان خودم که یه مرکز مشاوره سارانازیان میچرخوندم کلا افکن کردم
ادما فقط وقتی جای کسی نیستن راحت نظر میدن ولی مشکل خودشون باشه همش فکر میکنن
هیچکی درکشون نمیکنه 