تبليغاتX
عشق و دلدادگی

دلتنگی های سارا ((خوش امدید ))

 

 

به دعوت امید عزیز :

اولین بار که دنیا امدم 16 فروردین 1365 بود البته با تاخیر قرار بود اسفند دنیا بیام نشد من 10 ماهه

 دنیا امدم

اولین روز مدرسه : با مامان رفتم  زیادی ظریف مریف بودم ترسیدن زیر دست و پا بمونم ردیفای اول

نشوندنم . زیاد خوشم نیامد مدیر عینک داشت قد یه پیاله .  

اولین جایزه بچگی همون سال اول بود فک کنم لوح تقدیر بود شاگرد اول شدم .

بعد اون خورده پورده جامدادی کلاستور چراغ مطالعه از این چیزای الکی زیاد دادن

جز دوره ابتدایی شایدم یکمی راهنمایی یادم نمیاد خر خون باشم زیادی خودمو واسه در س

نکشتم .ولی ذهن خوبی داشتم

اولین تنبیه : دوره ما شاگرد سالاری بود فقط یه دفعه پنجم ابتدایی دعوام کردن اونم مشق شب

ننوشته بودم  

اولین تنبیه والدین : اونم نه یعنی تا جایی که تو ذهنه تنبیه نه ولی دعوام میکردن واسه درس نه

ولی سر شلوغ کارام چرا

اولین تجدیدم : سال اول دبیرستان مریض شدم ریاضی افتادم  

اولین عشقم : تو 17 سالگی از یکی خوشم امد هنوزم دوسش دارم . ادم جالبی بود  فقط همین

دوستی ام در کار نبود  با هیچ کس سر و سری نداشتم

اولین تصادفم : یه بار تو عید یکی از جاده بیرون شهر ماشین جلویی ترمز زد منم از پشت کوبیدم

اولین کتک کاری : سوم راهنمایی با یکی از بچه ها

اولین مسافرتم : از بچگیم فک کنم 7 سالم بود رفتیم مشهد یادمه تا الان که دیگه اینور اونور مجردی

یا با خانواده زیاد رفتم .

اولین خواستگار رسمی : تر م سوم دانشگاه بود

اولین نامزدی کمی تا قسمتی جدی  : علی (بنده خدای سابق

اولین اشتباه زندگیم : اشتباه خیلی بزرگی که یادم باشه نیست خرده پورده زیاد دارم

بدترین وبهترین سال زندگیم :سال 83 بود شب کنکور هم بله برون یکی از عزیزترینام بود هم فرداش من امتحان داشتم پس فرداشم مامانم عمل داشت . اون 3 روز با اینکه در بدترین شرایط بودم ولی اخر همشون شادی بود .

خاطره انگیز ترین ماه زندگیم : ذی الحجه پارسال بود .

اولین تخصص زندگیم : تو حرف هیچ وقت کم نیاوردم

 

به قول امید یادم امد مینویسم .

دوستان لینک دعوت مارو لبیک بگید خوشحال میشیم

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:57 نويسنده ساراناز |

 

سه شنبه هفته پیش مراسم گودبابای پارتی حج خالم بود . من دیر رفتم بعدشم دیگه نگه داشتنمون

شام . حدودا ساعت 7و نیم بود گوشی زنگ خورد شماره رو نشناختم رفتم بیرون جواب دادم خودشو

معرفی کرد که فلانی هستم از اساتید دانشگاه و دوست .... 

زنگ زدم در مورد اون قضیه با هم صحبت کنیم . سارا خانم شما اشتباه کردید من اگر خودم خواهر

داشتم موافقت میکردم . من حاضرم تاییدش کنم  . دقیقا 8 دقیقا یه بند بدون حتی تایید من

حرف زد ..

اخرش گفتم شما چرا نمیگیرید من چی میگم  زبونم مو دراورد مگه من گفتم اگر فلان شخص بیاد

 صحبت کنه مشکل من حل میشه  

بابا مشکل یه چیز دیگه است نه تایید حرفای شما من فکرم متفاوت نه حرفم .

 کلی تو اون سرما وقت منو گرفت حرف زد اخرشم نگرفت من چی میگم . بالاخره خداحافظی کرد منم

گوشی سایلنت کردم که متاسفانه تارا جون زحمت کشیده تماس گرفته من متوجه نشدم .

اون شب که همش به فکر و استرس گذشت . فرداشم که 12 قرار بود با کاروان برن مهراباد به خاطر

وضیعت شوهر خالم ساعت 4 خودمون بردیمش ساعت 8 هم پرواز . همش گریه بود .


این هفته همش دارم ضرر میدم

چند شب پیش تو نت یه موضوعی رو سرچ میکردم . نمیدونم چی رو اشتباهی زدم سیستم ویروسی

شد. یه پیام میامد صفحه ابی میشد بعد یهو عکسهای مستهجن نشون میداد . شبش نفهمیدم

صب روشن کردم یهو دیدم اههههههه چه خبره

بالاخره مجبور شدم خودم ویندوز عوض کنم  بعدم پول  یه انتی ویروسم خالی شدم .


بعد نوبت گوشیم شد . رفتم با بچه ها بیرون خواستم عکس بگیرم دوربینش قاطی میکرد گوشی

خاموش میشد . بردمش درست کنه اونم نه گذاشت نه برداشت کل گوشی ریست کرد 5000 گرفت .

اصلا نپرسید خانم اطلاعات پاک میشه کل شماره ها و عکس و فیلمام پاکید .

بعدشم استاده زنگیده خانم .... پایان نامت  تجزیه تحلیلش  مشکل داره بیا ببر درست کن

بعد نیای بگی نمرم کمه

اخه من چه جوری عوض کنم باید دوباره پرینت و صحافی بشه یه ضرر دیگه کی دوباره بنویسه

خواستم بگم گیر دادیا جهنم یه نمره بده دیگه . کی من از شرش خلاص میشم موندم .

پ.ن 1هوای خوبیه جون میده واسه .......

پ.ن2 هوس کردم یه تغییراتی در خودمان ایجاد کنم . نه اینکه تلاش ملاشم زیاد کنم خدایا نکرده نه

 تغییر فیسی

پ.ن 3 : زندگی درک همین امروز است فهم نفهمیدن ها ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده

که امروز دریغش کردیم اخرین فرصت همراهی ماست .

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 14:45 نويسنده ساراناز |

 

 

طی استارتهایی فکر کردم من چیم کمتر کتاب از خودم در نکنم .   امروز

اولین اثار ارزشمند این مرکز یعنی سارانازیان کلید میخوره .

 اینها راهکارای خودمه .....

ما ادمها وقتی به یه مشکلی برمیخوریم . دو تا راه واسه مواجهه شدن باهاش داریم :

1- اول اینکه میشینیم فکر میکنیم و تصمیم عاقلانه میگیریم اگر به نفعمون باشه انجامش میدیم

نباشه  یه جور تحمل و مبارزه رو شروع میکنیم . در نهایت ارامش رفته برمیگرده

2-     دوم اینکه نمیتونم با مشکل کنار بیایم میریزیم تو خودمون   و به مرور زمان مشکل ازار

دهنده غلبه میکنه و دپرس میشیم .

 حالا چی کار کنیم :

بهترین راه : وقتی مشکلی دارید شب وقت خواب پتو رو بکشید رو سرتون اروم نفس بکشید

 حس کردید میتونید تمرکز کنید حالا اون موضوع رو تو ذهنتون بازخوانی کنید نکته های مثبت 

 و منفیش ؛ خواستهای خودتون و دید بقیه رو..... حالا کنار هم بذارید به حرف دلتونو گوش بدید

ببنید دلتون اشوب شد یا نه ؟

اگر اره به حرف عقلتون گوش بدید راه منطقی انتخاب کنید

اگر ارامش دارید پس حرف دلتونو گوش بدید .

مثال میزنم : فکر کنید یه خانمی میخواد مادر بشه اگر به خواست خودش بوده راحتر میتونه کنار بیاد

اگر اجبار یا ناخواسته باشه کوچکترین مشکلی حتی یه تهوع عصبیش میکنه (همین غلومی معرف حضور همه هست من چی کشیدم  )

یا ازدواج اگر به خواست و علاقه دو طرف باشه صبرو بردباریش بیشتر ولی اگر نباشه همه رو مسئول

انتخاب اشتباهش میدونه . نه تحمل مشکلات رو داری نه شیرینی زندگی میفهمه

مثلا این نسرین چرا این همه زن میگیره خوب چون با رضایته دپرس نمیشه دیگه والا با 11 تا 

 هر کی بود چپ میکرد

خوب دیگه تا اینجا بسه

از سری انتشارات مرکز مشاوره و خدمات درمانی سارانازیان

استفاده از این منبع با ذکر نام مرکز بلامانع است .

                                                                                                 و من الله التوفیق

                                                                                                                               مشاوره سارانازیان

    پ.ن : ولادت هشتمین امام شیعیان بر پیروانش تهنیت عیدتون مبارک Cheerleader

پ.ن 2: هی گفتید 100 کیلو میشی چاق میشی از قبلی یه چیزم کمتر شدم

مگه میزارن گوش به تنمون بچسبه . قضیه گوسفند شده میدن بخوره روزیم یه دفعه نشون گرگ میدن .

پ.ن ۳ : خالم چهارشنبه عازم حج . ولی شوهر خالم بیمارستان بستری دعا کند مشکلی پیش نیاد بتونن برن

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:39 نويسنده ساراناز |

 

امروز دفترچه ارشد و گرفتم ساعت ۱۲:۴۰ چهارشنبه با سولماز رفتیم  تازه عین این ندید بدیدا کلی باهاش عکس گرفتیم . Cheerleader

بعدشم رفتم دانشگاه پیش یکی از استادا یه مشورتی کردم .... گفت مشکلی داشتی ایمیل من

اینم ادرس وبلاگم . منم از رو سادگی گفتم منم وب مینویسم گفت ادرس وبتو بذار بیام بخونم

شب رفتم وبشو خوندم دیدم اوه چقدر مثبت نوشته از تاثیرات تربیت و اخرین اتشاراتش

ادرس وبو نذاشتم گفتم بیاد اینجا چی بخونه اخرین اخبار علی و غلومی و ۳ تا شوهرای عتیقم

 بچه دوم فرضی . یه لحظه یادم امد خودم خندم گرفت .

تو پست خود کشیم انقدرم سوتی دارم که اخرشم بنویسه تو یه چیزت میشه ....  

 ایمیلمو گذاشتم و یکم مودبانه کامنت گذاشتم درامدم

زیادی حوصله خندیدن و شوخی ندارم دوست دارم هندزفری بذار گوشم و فکر کنم یه کاغذ بگیرم

دستم انقدر بنویسم خط خطیش کنم تا اروم بشم . 

اگه  از اینا میزارم خنده من نیست شکلکه . والا خندیدنم دل خوش میخواد من ندارم

هی گفتید برو درس بخون برو درس بخون منم دارم میرم بخونم شاید دیر اپ کنم

یا جواب کامنتا دیر بدم بزرگترا کوچکترا ببخشید .

پ.ن۱ : شبا طولانی شده از ساعت ۶ ، ۷ تا ۱۲ ؛۱ که بخوابم ۳ دفعه شام میخورم . خیلی گشنم

میشه .

پ.ن ۲: اینم اهنگی که دارم گوش میدم

نه میخندم نه میخوام گریه کنم برای تو این ازم برنمیاد که اب بشم به پای تو /

تو کتم نمیره که دوباره خام تو بشم واسه من طعمه نذار محال رام تو بشم /

بارو بندیل و ببند اینجا دیگه جای تو نیست تو ترانه های من جایی واسه حرفای تو نیست /

 واسه من گریه نکن به درد من نمیخوره تو گوشم قصه نگو گوشم از این حرفا پر /

بهتر از تو گوشت این پنبه رو در بیاری که ایندفعه با گریه هات سر و ته شو هم بیاری /

قلب من شکستی و یه گوشه ای نشستی پاشو بارو بندیل و ببند منتظر چی هستی /

 گیر ندید عاشق ماشقیا همین جوری حوصله ندارم .

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:51 نويسنده ساراناز |

 

 
دلایل خودکشی : طنز ولی راسته


۱- اولین و بیشترین تریپ خودکشی جوانها لاو ترکون و عشقولین : بهترین دلیل برای خودکشی

 خیانت عشقتون به شماست.  اگه حاضر نشد بهتون خیانت کنه می تونین از دوستاتون

بخواین تحریکش کنن...یا مثلا مجبورش کنین.اگه متوجه نشدین یا تجربه ندارین می تونین به فیلم

"نقاب"(پوکر)مراجعه کنید.

ب) بیکاری : شکر خدا تو مملکت عزیز ما چیزی که از در و دیوار می باره کاره...

و الحمدالله که هیچ بیکاری تو این مملکت پیدا نمی شه که دستش به دهنش نرسه.

ولی شما حتما باید خودکشی کنید.با هیچکسم شوخی ندارین.پس هر جوری شده با صاحبکار یا

رئیستون دعوا کنین...یا حتی کتکش بزنین.شما که قرار نیست زنده بمونین تا دیه پرداخت کنین.پس

حتی می تونین اونو کاردی کنین.

 ج) بی پولی : خوب...وقتی بیکار باشین...بی پولم هستین دیگه...تعریف نداره دیگه.

د) بی پدر مادری : بطور کلی همه افراد قاچاقچی و بد و بی تربیت و پدرسوخته ایران بی پدر مادرن.

دلیل دومش هر کی ننه باباش باهاش قهر میکنن یا موجودی جیبش کم میشه خودشو خلاص میکنه


ه) مرض خونی : با گرفتن یه مرض خونی می تونین خیلی راحت خودکشی کنین.من چن نمونه رو با

توضیحات خدمتتون عرض می کنم و شمام هر کدومو که به نظرتون بهتر بود انتخاب کنین...انتخاب حق

شماست.

1) ایدز : که فوق العاده بیماری با کلاسی شده این روزا و هر کی ایدز داشته باشه می گن طرف چقد

حرفه ای بوده و با چن نفر چیز داشته که اینچوری شده.من خودم از بین بیماریای خونی ایدز رو بهتون

پیشنهاد می کنم.


2) هپاتیت : که چن نوعه.هپاتیت آ ، هپاتیت بی ، هپاتیت سی ، چهل ، پنجاه ، پنجاه و هشت


3) سل : اینم یه جورایی خونیه دیگه... هی خون بالا میارین و به همه کشور می تونین خون اهدا

کنین.اینم بد نیست.هدفش خیره دیگه...


4) اسهال خونی : این برعکس بالاییه.سل خونو از پایین میاره بالا ولی اسهال خونی ، خون رو از بالا

میاره پایین.این یکم بی کلاسه.آخه زشته دیگه...

و) مرض جسمی : مثل سرطان.خیلی راحت...البته نمی دونم چطوری می شه انواع سرطان رو گرفت

ولی اگه حتما می خواین این راه رو انتخاب کنین مصرف زیاد سیگار به طور روزانه و مداوم رو بهتون

پیشنهاد می کنم.هم واسه پوست خوبه هم واسه سرطان.


ز) مرض روانی : مثلا سادیسم...یا مارکسیسم...یا مائوئیسم...یا یه چیزی تو همین مایه ها.تازه موقع

خودکشی هم احساس ناراحتی ندارین که می رین جهنم.چون عقل ندارین دیگه...دیوونه هام که

میگن جاشون تو بهشته مسه نریمان .


ح) مرض الکی : همینجوری واسه کلاس دادن به خودتون  بی دلیل خودکشی کنین.

راه های خودکشی:

الف) با کش خودتونو دار بزنین.

خوبی این روش اینه که مث یویو بالا پایین می شین و قبل از مرگ کاملا تکونده می شین.مث فرش...

ولی بدیش اینه که مث یویو بالا پایین می شین و هر چی تو دل و روده تون هس رو از بالا و پایین پس
 
میدین و... طبیعتا این نمی تونه منظره قشنگی برای بقیه باشه.
 
توجه توجه .....

 قبل از این روش چن روزی غذا نخورین و بجای غذا از قرص ملین یا مسهل استفاده کنین.

ب) با قرص رگتونو بزنین.

خوبی این روش اینه که چون با قرص مسکن رگتونو می زنین دیگه احساس درد نمی کنین چون
 
مسکن درد رو ساکت می کنه.

ولی بدیش اینه که باید خیلی قرص بخرین.یعنی هی با قرص بکشین رو رگ دستتون تا بالاخره
 
 پاره بشه دیگه.

توصیه : از قرصای قوی مث ترامادول ، کلونازپام ، اگزوسپام یا لوراسپام استفاده کنین.مقام های
 
بعدی رو به ترتیب دیازپام ده میلی ، دیازپام پنج میلی و استامینوفن کدوئینه در اختیار می گیرن.
 
مقام آخرم به استامینوفن می رسه.
 
ج) با غذای یه سالتون برین بالای برج میلاد و در پشت بومش رو قفل کنین و کلیدش رو از بالا بندازین
 
پایین.بعد همون بالا می شینین و هی می خورین و هی مردم رو تماشا می کنین.هی می خورین و
 
هی مردم رو تماشا می کنین.اینقد می خورین و چون به دستشویی دسترسی ندارین می ترکین.

خوبی این روش اینه که اصلا احساس ضعف و گشنگی نمی کنین.

ولی بدیش اینه که بدجوری دچار فشار درونی - بیرونی می شین... و طبعا وقتی جنازه تونو پیدا کنن
 
منظره قشنگی رو ندیدن.

توصیه : واسه کوتاهتر کردن زمان خودکشی با خودتون یه چوب پنبه درشت هم ببرین(نکته کنکور.

د) با برق خودتونو گازانبری کنین.

خوبی این روش اینه که در جا می شین چوب خشک...مث چوب کبریت.ظاهرتونم خیلی قشنگ و تمیز
 
می مونه.
ولی بدیش اینه که خیلیا فکر میکنن اتفاقی مردین و اصلا خودکشی در کار نبوده.

توصیه : افرادی که دچار مرض الکی هستن و واسه کلاس و جلب توجه می خوان خودکشی کنن
 
 می تون از روش "برق و گاز انبر" استفاده کنن.با این تفاوت که ظاهرا از روی اشتباه و هواس پرتی
 
بجای سیم برق ، سیم تلفن رو تو دست می گیرن  

 

+ تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:31 نويسنده ساراناز |

 

 

اولای هفته که خبری نبود . دیروز یکی از  استادامون همون که زیاد هوامو داشتو دیدم

پیرها ولی هنوز سر و گوشش میجنبه تو یکی از پستهامم در موردش نوشته بودم

منو که دید گفت سلام سارا خانم """" مبارکه""""" گفتم چی استاد : گفت همین که نامزدیت

 به هم خورد گفتم شما از کجا میدونید گفت دیروز یکی از بچه ها تو دانشگاه حرفتو میزد

اسمتم نمیدونست میگفت همون که سفید مثل باربی . گفتم اهههههههههههههه پس اینجوری

 پشت سرم میگن """"" گفتم  مگه تبریکم داره گفت اره من از خدام بود تو نری حیف تو نیست .

تو دانشگاه یه جورایی علی میشناخت خلاصه یه ساعت زیراب علی زد و تازه رفت شیرینی 

 هم گرفت . مونده بود تو رو سننه چی به تو رسید انقدر ذوق کردی """"

 بعد از ظهر دیروزم : وایییییییییییی باز علی زنگ زد گوشی که برداشتم گفت سارا قطع نکن کارت

دارم مجبور شدم چند دقیقه ای حرف بزنم . میگفت فقط یه سوالمو جواب بده چرا با من اینجوری کردی

 گفتم خودتون خواستید . من همه شرایطمو گفته بودم تویی که نمیتونستی چرا قبول کردی

همش میگفت دیگه راه برگشتی نیست ... گفتم اصلا حرفشم نزن بعد 3 هفته زنگ زدی اینها رو بگی

اعصابمو خورد کرد خوبه همه این اتفاقا زیر سر خانوادشه ولی بازم طرف اونها رو میگره بازم بابام بابام

میکرد . 

رفت بود عروسی همه بهش میگن پس علی خانمت کو  چرا نیاوردی مثل اینکه بهش برخورده

قهر میکنه میزنه بیرون

منم گفتم اولا خانمت نه یه اشنایی بود وقتی تفاهم نباشه پس همه چی منتفی .

 گفتم خوب من بعد تو 10 جا مهمونی رفتم پرسیدن گفتم به هم نخوردیم تموم شد

دیگه  حرف مردم که بیشتر از زندگیمون نمیشه . نیم ساعت مشاورش دادم بالاخره بازم کنتاکت

 کردیم و من گوشی گذاشتم

اخر هفته مهمونی دعوتم رفتم مثلا خرید .  یه اقایی با یه خانمه  امده بودن خرید نمیدونم

صیغش بود دوست دخترش بود""""""  دختر رفت تو پرو لباسشو بپوشه یهوییییییییی زن اولش

 با داد و بیداد سر رسید رفت تو پرو دست دختررو کشید اورد بیرون جلوی این همه ادم  دکمه های

مانتوشو باز کرد داد میزد سر سینه این چه فرقی با من داره  اخه این چی داره  که من ندارم .

حالا دختر هم لباساشو روسریشو برداشته فقط یه تاب تنش بود . صاحب مغازه هم مجبور شد

 در ببنده مشکل حل کنه ما موندیم تو منم که هم ترسو هم عشق دعوا  .

زنه داد میزد من رنگم میپرید 

بالاخره خانم رو راضی کردن رفت . مرد و زن هم با هم رفتن

منم از ترسم پرو نرفتم همین جوری حدسی یه چی برداشتم گفتم شانس که نداریم یه دفعه دیدی

اشتباهی  ما رو کشیدن بیرون .


پ.ن فرق بین زن و مرد :

يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كنه با اون ازدواج ميكنه،ولي تغيير نميكنه.

 يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج ميكنه كه تغيير نكنه، ولي تغيير ميكنه.

 

+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 0:15 نويسنده ساراناز |

 

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي

 را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" .

۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان

سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت .

 قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

 سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از

خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو

حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .

قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد

 و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود

 سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت

حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد

 و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان

حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در

کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک

پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت.

مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد

زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم.

 مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟

اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه

نتیجه اخلاقی : اخیییییییییییی تا اخرش خوندید حتما باورم کردید ؛ 

 

پ.ن : چيزی که زن دارد و مرد را تسخير می کند ، مهربانی اوست ، نه سيمای زيبايش

اما خدا نکنه قیافه نداشته باشه کی میفهمه مهربون ...

 

+ تاريخ شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:9 نويسنده ساراناز |

 بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نويسان